وقف بين قول و قائل

مثالها: (قال * اللّه هذا يوم ينفع الصادقين صدقهم )، (مائده (5)، آيه 119).
(واذ قال * ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خليفة )، (بقره (2)، آيه 30).
(وقال * الذين لا يعلمون لولا يكلمنا اللّه )، (همان ، آيه 118).
وقف بين قول و مقول قول
مقول قول ، هميشه جمله است ، وقف بر قال و مشتقات آن و افعال مشابه آن ،بدون ذكر مقول قول ، قـبـيـح است ، مگر آنكه چند مقول داشته باشد كه وقتى يكى از آنها ذكر شود، جمله داراى معناى مفيد مى شود، و لذا وقف بر آن حسن خواهدبود.
مثالها: (قل * هو اللّه احد)، (اخلاص (112)، آيه 1).
(قل * يا ايها الكافرون )، (كافرون (109)، آيه 1).
(قل * اعوذ برب الناس )، (ناس (114)، آيه 1).
(يوم نقول لجهنم * هل امتلات وتقول * هل من مزيد)، (ق (50)، آيه 30).
وقف بر حروف عطف

حروف عطف عبارتند از: واو، فاء، ثم ، حتى ، او، بل ، لا، لكن و ام .
نكات زير درباره حروف عطف ، قابل توجه است : 1 ـ (بـل ) در صـورتى حرف عطف است كه بعد از آن اسم مفرد بيايد، و اگر بعد ازآن جمله باشد، اضراب است ، مانند: (ام يقولون به جنة بل جئهم بالحق ) (119) .
2 ـ (لا) در صورتى عاطفه است كه قبلش اثبات باشد و نيز به حرف ديگرى مقرون نباشد.
3 ـ (لن ) در صورتى عاطفه است كه قبلش نفى باشد و مقرون به (واو) نباشد.
مثالها: (اياك نعبد و * اياك نستعين )، (حمد (1)، آيه 5).
(قالوا لبثنا يوما او * بعض يوم )، (كهف (18)، آيه 19).
(وانا او * اياكم لعلى هدى او * فى ضلال مبين )، (سبا (34)، آيه 24).
(فانا خلقناكم من تراب ثم * من نطفة ثم * من علقة ثم * من مضغة )، (حج (22)آيه 5).
وقف بين معطوف و معطوف عليه

عمدتا عطف به دو صورت مى آيد:
1 ـ عطف مفرد بر مفرد: در ايـن نـوع عطف ، معطوف همان اعرابى را دارد كه معطوف عليه دارد، بنابراين ،عامل اعراب در معطوف ، همان عامل اعراب در معطوف عليه است ، پس وقف برمعطوف عليه بدون ذكر معطوف ، نوعا حسن است و هيچگاه نمى تواند كافى وتام باشد.
مثالها: (وسخر لكم الليل * والنهار * والشمس * والقمر)، (نحل (16)، آيه 12).
(الم تر ان اللّه يسجد له من فى السموات * ومن فى الارض )، (حج (22)، آيه18 ).
(حرمت عليكم امهاتكم * وبناتكم * واخواتكم * وعماتكم * وخالاتكم *(وبنات الاخ * وبنات الاخت )، (نساء (4)، آيه 23).
2 ـ عطف جمله به جمله : اين نوع عطف را مى توان به دو دسته تقسيم كرد: الف ) عطف جمله ، بر جمله اى كه محلى از اعراب دارد(120) : در اين صورت ، جمله معطوف نيز معرب محسوب شده و عامل اعرابش ، همان عامل اعراب در جمله معطوف عليهاست ، بنابراين ، در ايـن صـورت نيز عطف بر جمله معطوف عليها نمى تواند وقف تام يا كافى باشد، بلكه نوعا وقف آن ، حسن است .
مثالها: (اللّه يستهزى ء بهم * ويمدهم فى طغيانهم )، (بقره (2)، آيه 15).
(اذا زلزلت الارض زلزالها * واخرجت الارض اثقالها)، (زلزله (99)، آيه 1 و2).
تـوضـيح آنكه در مثال اول ، (يمدهم ) عطف به (يستهزى ء) است و آن خبر براى (اللّه ) است ، لذا در مـحـل رفـع است ، در مثال دوم ، (اخرجت الارض ) عطف به (زلزلت الارض ) است و آن مضاف اليه (اذا) است ، و لذا هر دو در محل جرهستند.
ب ) عـطـف بـر جـمله اى كه محلى از اعراب ندارد (121) : در اين نوع عطف ،معطوف و معطوف عـلـيه هيچگونه اعرابى ندارند، پس بين آنها نيز رابطه اعرابى وجود ندارد، لذا اكثرا وقف بر آنها از نوع وقف كافى است ، زيرا نوعا بين آنهارابطه معنوى وجود دارد.
مثالها: (اياك نعبد * واياك نستعين )، (حمد (1) آيه 5).
جـمـله اول ، مستاءنفه است و محلى از اعراب ندارد، لذا جمله معطوف نيز محلى ازاعراب نخواهد داشت .
(قل يا ايها الكافرون ، لا اعبد ما تعبدون * ولا انتم عابدون ما اعبد)، (كافرون (109)، آيه 1 ـ 3).
جـمـلـه (لا اعـبـد ما تعبدون ) جواب نداست و محلى از اعراب ندارد، و لذا جمله (لاانتم عابدون مااعبد) كه جمله معطوف است نيز محلى از اعراب ندارد.
شايان ذكر است كه اكثر موارد عطف جمله به جمله در قرآن ، از نوع عطف جمله به جمله اى است كه محلى از اعراب ندارد، و در بسيارى از موارد، (واو) براى استيناف است و نه عطف .
وقف بر ادات استفهام .
مثالها: (هل * فى ذلك قسم لذى حجر)، (فجر (89)، آيه 5).
(كيف * تكفرون باللّه )، (بقره (2)، آيه 28).
وقف بين جار و مجرور

مثالها: (فى * قلوبهم مرض )، (بقره (2)، آيه 10).
(ومن * الناس من يقول امنا باللّه )، (بقره (2)، آيه 8).
وقف بر حروف نفى و جحد، بدون ذكر مجحود

حروف نفى و جحد، عبارتند از: ما، لا، ليس ، لن ، لم ، لما، ان .
مثالها: (ما * قلت لهم الا ما امرتنى به )، (مائده (5)، آيه 117).
(الم * ياءتكم نذير)، (ملك (67)، آيه 8).
وقف بر لا (نهى ) بدون ذكر مجزوم

مثالها: (لا * تفسدوا فى الارض )، (بقره (2)، آيه 11).
(لا * تغلوا فى دينكم ولا * تقولوا على اللّه الا الحق )، (نساء (4)، آيه 171).
وقف بر لا (به معناى غير)

مثالها: (يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا * شرقية ولا غربية )، (نور (24)، آيه 35).
(وظل من يحموم ، لا * بارد ولا كريم )، (واقعه (56)، آيه 43 و 44).
(انطلقوا الى ظل ذى ثلاث شعب ، لا * ظليل ولا يغنى من اللهب )، (مرسلات (77)، آيه 30 و 31).

وقف بر لا (نفى جنس )

مثالها: (لا * ريب فيه )، (بقره (2)، آيه 2).
(فلا * رفث ولا * فسوق ولا * جدال فى الحج )، (همان ، آيه 197).
(لا * شية فيها)، (همان ، آيه 71).
وقف بين اسم و خبر لا (نفى جنس )
مثالها: (لا ريب * فيه )، (بقره (2)، آيه 2).
(لا شية * فيها)، (همان ، آيه 71).
وقف بر لا (زايده )

مثالها: (قال ما منعك الا * تسجد)، (اعراف (7)، آيه 12).
(غير المغضوب عليهم ولا * الضالين )، (حمد (1)، آيه 7).
(وحرام على قرية اهلكناها انهم لا * يرجعون )، (انبياء (21)، آيه 95).
(لا * اقسم بيوم القيمة )، (قيامت (75)، آيه 1).
وقف بر لا (هنگامى كه حرف ماقبلش در مابعدش عمل كرده است ).
مثالها: (الا * تنفروا يعذبكم عذابا اليما)، (توبه (9)، آيه 39).
در اين آيه ، (ان ) در فعل بعد از (لا) عمل كرده است .
(الا * تنصروه فقد نصره اللّه )، (توبه (9)، آيه 40).
(الا * تفعلوه تكن فتنة فى الارض وفساد كبير)، (انفال (8)، آيه 73).
(لئلا * يعلم اهل الكتاب )، (حديد (57)، آيه 29).
در آيه فوق ، (ان ) عامل نصب در (يعلم ) است .
(حقيق على ان لا * اقول على اللّه الا الحق )، (اعراف (7)، آيه 105).
شايان ذكر است كه تركيب (ان ) با (لا)، در تمام قرآن به صورت يك حرف (الا)آمده است ، جز در ده مورد به اين شرح : (اعـراف (7)، آيـه 105 و 169)، (توبه (9)، آيه 118)، (هود (11)، آيه 14 و26)،، (حج (22)، آيه 26)،، (يس (36)، آيه 60)، (دخان (44)، آيه 19)،(ممتحنه (60)، آيه 12)، (قلم (68)، آيه 12).
وقف بر سوف

مثالها: (كلا سوف * تعلمون )، (تكاثر (102)، آيه 3).
(ثم كلا سوف * تعلمون )، (همان ، آيه 4).
وقف بر قد

مثالها: (قد * افلح من زكيها، وقد خاب من دسيها)، (شمس (91)، آيه 9 و 10).
(قد * افلح من تزكى )، (اعلى (87)، آيه 14).
وقف بر لما

مثالها: (فلما * تبين له انه عدو للّه تبرا منه )، (توبه (9)، آيه 114).
وقف بر الا

(الا * انهم هم المفسدون )، (بقره (2)، آيه 12).
(الا * بذكر اللّه تطمئن القلوب )، (رعد (13)، آيه 28).
وقف بين جازم و مجزوم

مثالها: (ان * تنصروا اللّه ينصركم ويثبت اقدامكم )، (محمد (47)، آيه 7).

(من * يتق اللّه يجعل له مخرجا)، (طلاق (65)، آيه 2).
وقف بين ناصب و منصوب

مثالها: (ان * لاتعبدوا الا اللّه )، (هود (11)، آيه 26).
(اءلم اعهد اليكم يا بنى ادم اءن * لا تعبدوا الشيطان )، (يس (36)، آيه 60).
(ان * لا يدخلنها اليوم عليكم مسكين )، (قلم (68)، آيه 24).
وقف بين تميز و مميز

(ان عدة الشهور عنداللّه اثنى عشر * شهرا)، (توبه (9)، آيه 36).
(فلن يقبل من احدهم مل ء الارض * ذهبا)، (آل عمران (3)، آيه 91).
(واشتعل الراءس * شيبا)، (مريم (19)، آيه 4).
(وفجرنا الارض * عيونا)، (قمر (54)، آيه 12).

 

به سوالات لینک ادامه مطلب پاسخ دهید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۷ساعت 15:47  توسط علی اکبر علیان نژادی  | 
وقف بين فعل (يا شبه فعل ) و متعلقات آن

مراد از متعلقات فعل و شبه فعل ، جار و مجرور و ظرف است ، اين نوع وقف اكثراقبيح است ولى در مواردى نيز ممكن است حسن باشد.
مثالها: (هدى * للمتقين )، (بقره (2)، آيه 2).
(الذين يؤمنون * بالغيب )، (همان ، آيه 3).
(وبالاخرة * هم يوقنون )، (همان ، آيه 4).
(ختم اللّه * على قلوبهم وعلى سمعهم )، (همان ، آيه 7).
(اللّه يستهزى ء * بهم )، (همان ، آيه 15).
(ان اللّه على كل شى ء * قدير)، (همان ، آيه 20).
(وكلا منها رغدا * حيث شئتما)، (همان ، آيه 35).
(ثم بعثناكم * من بعد موتكم )، (همان ، آيه 56).
(واذ قلتم يا موسى لن نؤمن لك * حتى نرى اللّه جهرة )، (همان ، آيه 55).
(والسموات مطويات * بيمينه )، (زمر (39)، آيه 67).
نكاتى درباره ظرف و جار و مجرور.

1 ـ هر ظرف و جار و مجرورى وابسته به يك متعلق است .
2 ـ متعلق ظرف و جار و مجرور، يا فعل است و يا شبه فعل ، مانند: اسم فاعل ، اسم مفعول و غير آن .
3 ـ ممكن است متعلق ظرف و جار و مجرور، محذوف باشد، مانند: متعلق (للّه )در (الحمدللّه )، كه در واقع مى شود: (الحمد يكون للّه )، و يا متعلق (بسم اللّه ) كه در اصل بوده است : (ابتداء بسم اللّه ).
4 ـ گـاهـى جـار و مـجـرور و ظرف بر متعلق خود مقدم مى شوند، مانند: (على كل شى ء قدير) و (وبالاخرة هم يوقنون ).
وقف بين حروف مشبهة بالفعل و اسم و خبر آنها.

حـروف مشبهة بالفعل عبارتند از: ان ، ان ، كان ، ليت ، لكن و لعل ، اين وقف از نوع وقف قبيح است و ممكن نيست حسن باشد، زيرا ان و امثال آن ، بدون اسم وخبرشان معناى مفيدى ندارند.
مثالها: (ان * الذين كفروا)، (بقره (2)، آيه 6).
(ان* اللّه على كل شى ء قدير)، (همان ، آيه 20).
(وبشر الذين امنوا وعملوا الصالحات ان * لهم جنات )، (همان ، آيه 25).
(ولكن * اللّه رمى )، (انفال (8)، آيه 17).
(لا تدرى لعل * اللّه يحدث بعد ذلك امرا)، (طلاق (65)، آيه 1).
(وما يدريك لعل * الساعة قريب )، (شورى (42)، آيه 17).
(قال يا ليت * قومى يعلمون )، (يس (36)، آيه 26).
نكاتى درباره حروف مشبهة بالفعل

1 ـ حروف مشبهة بالفعل بر سر مبتدا و خبر درمى آيد و آنها را اسم و خبر خودمى سازد.
2 ـ اسم حروف مشبهة بالفعل ، منصوب و خبرشان مرفوع است (لفظا يامحلا).
3 ـ ممكن است خبر بر اسم مقدم شود.
4 ـ ممكن نيست اسم و خبر بر حروف مشبهة بالفعل مقدم شوند.
وقف بين اسم و خبر حروف مشبهة بالفعل

اين وقف نيز از نوع وقف قبيح است و ممكن نيست كه حسن باشد.
مثالها: (ان اللّه * لا يستحيى ان يضرب مثلا)، (بقره (2)، آيه 26).
(الا انهم * هم السفهء)، (همان ، آيه 13).
(يا ليتنى * كنت معهم )، (نساء (4)، آيه 73).
(يا ليتها * كانت القاضية )، (حاقه (69)، آيه 27).
(وما يدريك لعل الساعة * تكون قريبا)، (احزاب (33)، آيه 63).
وقف بين افعال ناقصه و اسم و خبر آنها

افعال ناقصه بر سر مبتدا و خبر درمى آيند و آنها را اسم و خبر خود قرار مى دهند،اسم آنها مرفوع و خـبـرشـان منصوب است (لفظا يا محلا)، اين افعال عبارتند از:كان ، صار، كاد، وجد، حصل ، مادام ، اصبح ، امسى ، اضحى ، ليس ، ظل ، بات ،مازال ، مابرح ، مافتى ء و ماانفك .
اين نوع وقف ، قطعا قبيح است .

مثالها: (يكاد * البرق يخطف ابصارهم )، (بقره (2)، آيه 20).
(كان * الناس امة واحدة )، (همان ، آيه 213).
(ليس * البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق والمغرب )، (همان ، آيه 177).
(ولا تقف ما ليس * لك به علم )، (اسراء (17)، آيه 36).
(لا يزال بنيانهم الذى بنوا * ريبة فى قلوبهم )، (توبه (9)، آيه 110).
(او يصبح * موها غورا فلن تستطيع له طلبا)، (كهف (18)، آيه 41).
(الا الى اللّه * تصير الامور)، (شورى (42)، آيه 53).
وقف بين اسم و خبر افعال ناقصه

اين نوع وقف نيز قطعا قبيح است ، زيرا مانند وقف بين مبتدا و خبر است .
(وما كادوا * يفعلون )، (بقره (2)، آيه 71).
(فمازلتم * فى شك مما جءكم به )، (غافر (40)، آيه 34).
(ان عبادى ليس لك عليهم * سلطان )، (اسراء (17)، آيه 65).
(واصبح فؤاد ام موسى * فارغا)، (قصص (28)، آيه 10).
(ان اللّه كان على كل شى ء * حسيبا)، (نساء (4)، آيه 86).
وقف بين ظن (و نظاير آن ) و اسم و خبر آن ، و وقف بين اسم و خبر آن
ايـن افـعال را افعال قلوب نامند و عبارتند از: ظن ، راءى ، علم ، وجد، درى ، تعلم ،حسب ، زعم ، عد، جعل و هب .
مثالها: (الذين يظنون * انهم ملاقو اللّه )، (بقره (2)، آيه 249).
(ولا تحسبن * اللّه * غافلا عما يعمل الظالمون )، (ابراهيم (14)، آيه 42).
(ولا تحسبن * الذين قتلوا فى سبيل اللّه* امواتا)، (آل عمران (3)، آيه169 ).
(فلا تحسبنهم * بمفازة من العذاب )، (همان ، آيه 188).
(وظن * اهلها * انهم قادرون عليها)، (يونس (10)، آيه 24).
(لولا اذ سمعتموه ظن * المؤمنون والمؤمنات بانفسهم * خيرا)، (نور (24)، آيه12 ).
(انهم يرونه * بعيدا، ونريه * قريبا)، (معارج (70)، آيه 6).
(واذ وجدنا * اكثرهم * لفاسقين )، (اعراف (7)، آيه 102).
(وجعلوا * الملائكة الذين هم عباد الرحمن * اناثا)، (زخرف (43)، آيه 19).
(فجعلناه * هباء منثورا)، (فرقان (25)، آيه 23).
وقف بين مؤكد و مؤكد.

مثالها: (فسجد الملائكة * كلهم اجمعون )، (ص (38)، آيه 73).
چـون الـف و لام در (الـمـلائكـة )، الف و لام استغراق است ، بنابراين (فسجدالملائكة )، يعنى همه فرشتگان سجده كردند، بنابراين (كلهم ) و (اجمعون ) تاءكيدبراى (الملائكة ) هستند.
(وعلم ادم الاسمء * كلها)، (بقره (2)، آيه 31).
(والذى خلق الازواج * كلها)، (زخرف (43)، آيه 12).
(وتؤمنون بالكتاب * كله )، (آل عمران (3)، آيه 119).
(اذا دكت الارض دكا * دكا)، (فجر (89)، آيه 21).
(وجء ربك والملك صفا * صفا)، (همان ، آيه 22).
وقف بين صفت و موصوف

وقـف بـيـن صـفـت و موصوف گاهى قبيح است ، مانند: (فويل للمصلين * الذين هم عن صلوتهم ساهون ) (116) ، و گاهى حسن است ، مانند: (الحمدللّه رب العالمين * الرحمن الرحيم )(117) .
تذكر: صفت و موصوف در چهار چيز با هم اشتراك دارند: 1 ـ در معرفه و نكره بودن .
2 ـ در مذكر و مؤنث بودن .
3 ـ در اعراب .
4 ـ در مفرد و تثنيه و جمع .
مثالها: (الحمدللّه * رب العالمين )، (حمد (1)، آيه 2).
(هدى للمتقين * الذين يؤمنون بالغيب )، (بقره (2)، آيه 2 و 3).
(ولهم عذاب * عظيم )، (همان ، آيه 7).
(ولهم عذاب * اليم بما كانوا يكذبون )، (همان ، آيه 10).
(وما يضل به الا الفاسقين * الذين ينقضون عهد اللّه )، (همان ، آيه 26 و 27).
(انه هو التواب * الرحيم )، (همان ، آيه 37).
(والقران * الحكيم )، (يس (36)، آيه 2).
وقف بين مبدل منه و بدل

وقـف بـين بدل و مبدل منه ، نوعا حسن است ، براى اينكه جمله بدون بدل نيزداراى معناى مفيد است .
مثالها: (اهدنا الصراط المستقيم * صراط الذين انعمت عليهم )، (حمد (1)، آيه 6 و7).
(صراط الذين انعمت عليهم * غير المغضوب عليهم )، (همان ، آيه 7).
(اتدعون بعلا وتذرون احسن الخالقين * اللّه ربكم )، (صافات (37)، آيه 125 و126).
(الى صراط العزيز الحميد * اللّه الذى له ما فى السموات وما فى الارض )،(ابراهيم (14)، آيه 1 و 2).
تذكر: عطف بيان نيز از نظر وقف ، در حكم بدل است .
وقف بين حال و صاحب حال

ايـن وقـف ، مـمـكن است حسن و ممكن است قبيح باشد، شايان ذكر است كه حال گاهى مفرد و گاهى به صورت جمله است .
مثالها: (لا تقربوا الصلوة * وانتم سكارى )، (نساء (4)، آيه 43).
(ومن الناس من يقول امنا باللّه وباليوم الاخر * وما هم بمؤمنين )، (بقره (2) آيه8 ).
(ولا تمنن * تستكثر)، (مدثر (74)، آيه 6).
(وما خلقنا السموات والارض وما بينهما * لاعبين )، (دخان (44)، آيه 38) .
(ايحسب الانسان ان يترك * سدى )، (قيامت (75)، آيه 36).
(وراءيت الناس يدخلون فى دين اللّه * افواجا)، (نصر (110)، آيه 2).
وقف بين معلل و علت

اين نوع وقف ، نوعا حسن است .
مثالها: (فولوا وجوهكم شطره * لئلا يكون للناس عليكم حجة )، (بقره (2)، آيه150 ).
(وما النصر الا من عنداللّه العزيز الحكيم * ليقطع طرفا)، (آل عمران (3)، آيه126 و 127).
(لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان * ليقوم الناس بالقسط)، ( حديد (57)، آيه 25).
(وانزلنا اليك الذكر * لتبين للناس ما نزل اليهم )، (نحل (16)، آيه 44).
(وابن السبيل * كى لا يكون دولة بين الاغنياء)، (حشر (59)، آيه 7).
شـايـان ذكـر اسـت كـه اگر تعليل با حرف لام باشد، قطعا بين جمله تعليل و جمله معلل ، ارتباط لفظى و معنوى وجود دارد، لذا وقف بر جمله معلل اگر معنادارباشد و معنايش مقصود نيز باشد، وقف حسن خواهد بود، اما گاهى اوقات جمله تعليليه با ان شروع مى شود و در اين صورت بين دو جمله ، تنها رابطه معنوى برقرار خواهد بود، و لذا وقف بر جمله معلل ، وقف كافى است ، مانند: (ولو شءاللّه لذهب بسمعهم وابصارهم ان اللّه على كل شى ء قدير)(118) ، در اين آيه ، جمله (ان اللّه على كل شى ء قدير) به منزله بيان علت براى جمله قبل است .
پرسش و تمرين

1 ـ موارد وقف بين فعل و متعلقات آن را در سوره هاى فيل ، فلق و ناس تعيين كنيد؟.
2 ـ مـوارد وقف بين اسم و خبر حروف مشبهة بالفعل را در سوره هاى بينه ،عاديات ، زلزال ، همزه و عصر معين كنيد؟.
3 ـ مـوارد وقـف بـيـن اسـم و خـبر افعال ناقصه را در سوره هاى تين ، علق ، بينه وقارعه مشخص كنيد؟.
4 ـ مـوارد وقف بين صفت و موصوف و بدل و مبدل منه را در سوره هاى تين ،علق و قارعه تعيين كنيد؟.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۷ساعت 15:44  توسط علی اکبر علیان نژادی  | 
ابـن انـبـارى در كـتـاب الايـضـاح ، بـابـى را تـحت عنوان (باب ذكر ما لا يتم الوقف عليه ) آورده است (110) ، ايشان در اين باب بيش از سى مورد برشمرده است كه وقف بر آنها تام نيست ، از آنجا كـه ابن انبارى وقوف را به تام ، حسن و قبيح تقسيم كرده است ، بنابراين ، مواردى كه از نظر او تام نـيـسـتند، يا حسن هستند و ياقبيح ، اما طبق تقسيم وقف به اقسام چهارگانه تام ، كافى ، حسن و قـبـيح ، بايدبگوييم : اين موارد كه ابن انبارى برشمرده است ، وقف بر آنها به طور مسلم تام وكافى نيست ، بنابراين يا قبيح است و يا حسن ، و تعيين قبيح يا حسن بودن آن كاملا به خصوصيت هريك از مـوارد وابسته است ، اگر عبارت موقوف عليهاداراى معناى مفيد و مورد نظر آيه باشد، وقف بر آن حسن ، و اگر داراى معناى مفيد نباشد و يا معنايش مورد نظر آيه نباشد، قبيح است .

ما ضمن چند درس به بيان و تبيين مجموع مواردى مى پردازيم كه وقف بر آنهاتام و كافى نيست ، چه مواردى كه ابن انبارى آورده است ، و چه مواردى كه ديگرائمه قرائت بدان اشاره كرده اند.

وقف بين مضاف و مضاف اليه

وقف بر مضاف هميشه قبيح است ، زيرا مضاف بدون ذكر مضاف اليه ، كلام مفيدنيست .

مثالها: (بسم * اللّه )، (حمد (1)، آيه 1).

(مالك * يوم * الدين )، (همان ، آيه 4).

(صراط * الذين انعمت عليهم غير * المغضوب عليهم )، (همان ، آيه 7).

(مثلهم كمثل * الذى استوقد نارا)، (بقره (2)، آيه 17).

(من الصواعق حذر * الموت )، (همان ، آيه 19).

(وادعوا شهداء * كم من دون * اللّه )، (همان ، آيه 23).

(الذين ينقضون عهد * اللّه من بعد * ميثاقه )، (همان ، آيه 27).

(وهو بكل * شى ء عليم )، (همان ، آيه 29).

(انى اعلم غيب * السموات )، (همان ، آيه 33).

(اولئك اصحاب * النار)، (همان ، آيه 39).

(ولا تكونوا اول * كافر به )، (همان ، آيه 41).

راههاى تشخيص مضاف و مضاف اليه :

جـهـت راهنمايى كسانى كه آشنايى زيادى با ادبيات عرب ندارند، نكاتى را جهت شناخت مضاف و مضاف اليه تذكر مى دهيم :

1 ـ مضاف و مضاف اليه هميشه دو اسم هستند، به جز اذ و اذا كه هميشه به جمله اضافه مى شوند.

2 ـ مضاف اليه هميشه مجرور است (لفظا و يا محلا)

3 ـ مضاف هيچگاه با الف و لام نمى آيد.

4 ـ مضاف هيچگاه با تنوين نمى آيد.

5 ـ اگـر در مـضـاف و مضاف اليه بودن شك داشتيم ، آن را به فارسى ترجمه كرده و جلو آنها فعل (اسـت ) مـى گـذاريـم ، اگـر مـعـنـا صحيح بود، صفت و موصوف ، و اگرصحيح نبود، مضاف و مضاف اليه است .

وقف بين فعل و فاعل

اين وقف نيز هميشه قبيح است .

مثالها: (ختم * اللّه على قلوبهم )، (بقره (2)، آيه 7).

(فزادهم * اللّه مرضا)، (همان ، آيه 10).

(فما ربحت * تجارتهم )، (همان ، آيه 16).

(ذهب * اللّه بنورهم )، (همان ، آيه 17).

(ولو شاء * اللّه لذهب بسمعهم وابصارهم )، (همان ، آيه 20).

(فيقولون ماذا اراد * اللّه بهذا مثلا)، (همان ، آيه 26).

(واذ قال * ربك )، (همان ، آيه 30).

(فازلهما * الشيطان )، (همان ، آيه 36).

(فتلقى * آدم )، (همان ، آيه 37).

درباره رابطه بين فعل و فاعل ، نكات زير قابل توجه است :

1 ـ هر فعل داراى فاعل است .

2 ـ ممكن است فاعل ضمير مستتر در فعل باشد، مانند: فاعل در (نعبد) كه (نحن )مستتر است .

3 ـ مـمـكـن اسـت فـاعـل بـعـد از مـفعول بيايد، مانند: (فزادهم اللّه ) (111) ،(واذابتلى ابراهيم ربه ) (112) ، (انما يخشى اللّه من عباده العلمؤا)(113) .

4 ـ ممكن نيست كه فاعل بر فعلش مقدم شود.

وقف بين مبتدا و خبر.

ايـن وقـف نـيـز از نـوع قبيح است ، براى اينكه كلامى كه مبتدا در آن ذكر شده باشد،ولى خبر آن نيامده باشد و بالعكس ، داراى معناى مفيد نيست ، مگر در جاهايى كه مبتدا داراى بيش از يك خبر باشد، كه اگر كسى بعد از مبتدا و خبر اول وقف كند، چنين وقفى ، وقف حسن خواهد بود.

مثالها: (الحمد* للّه )، (حمد (1)، آيه 2).

(ذلك الكتاب * لا ريب فيه * هدى للمتقين )، (بقره (2)، آيه 2).

(اولئك * على هدى من ربهم )، (همان ، آيه 5).

(واولئك * هم المفلحون )، (همان جا).

(من الناس * من يقول امنا باللّه )، (همان ، آيه 8).

(فى قلوبهم * مرض )، (همان ، آيه 10).

(اللّه * يستهزى ء بهم )، (همان ، آيه 15).

(مثلهم * كمثل الذى استوقد نارا)، (همان ، آيه 17).

درباره مبتدا و خبر و رابطه بين آن دو، نكاتى قابل توجه است :

1 ـ جمله اسميه هميشه از مبتدا و خبر تشكيل مى شود.

2 ـ مبتدا عامل اعراب در خبر است .

3 - در مورد عامل اعراب در مبتدا بعضى گفته اند: ابتدائيت است ، و برخى گفته اند: خبر است .

4 ـ ممكن است خبر بر مبتدا مقدم شود، مانند: (فى قلوبهم مرض ).

5 ـ ممكن است مبتدا حذف شود، مانند: (صم بكم )، كه در واقع بوده است : (هم صم بكم ).

6 ـ ممكن است خبر حذف شود.

7 ـ مـبـتدا هميشه بايد اسم باشد، ولى خبر مى تواند اسم باشد، يا جار و مجرور، ياظرف و يا جمله ، ظـرف ، مـانـند: (عنده ام الكتاب ) (114) ، جار و مجرور،مانند: (فى قلوبهم مرض )، جمله ، مانند: (اللّه يستهزى ء بهم ).



8 ـ يـك مـبتدا مى تواند چند خبر داشته باشد، مانند: (لا ريب فيه ) و (هدى للمتقين )، كه دو خبر براى (ذلك الكتاب ) هستند.

وقف بين فعل (يا شبه فعل ) و مفعول به

فعل متعدى احتياج به مفعول دارد، بنابراين اگر بر فعل متعدى وقف شود و مفعول آن ذكر نشود، چـنـين وقفى قبيح است ، و همچنين وقف بر مفعول بدون ذكر فعل ، درمواردى كه مفعول بر فعل مقدم شده است .

مثالها: (اياك * نعبد واياك * نستعين )، (حمد (1)، آيه 5).

(اهدنا * الصراط المستقيم )، (همان ، آيه 6).

(يقيمون * الصلوة )، (بقره (2)، آيه 3).

(يخادعون * اللّه )، (همان ، آيه 9).

(فزاد * هم اللّه * مرضا)، (همان ، آيه 10).

(واذا لقوا * الذين امنوا قالوا امنا)، (همان ، آيه 14).

(اولئك الذين اشتروا * الضلالة بالهدى )، (همان ، آيه 16).

(مثلهم كمثل الذى استوقد * نارا)، (همان ، آيه 17).

(الذى جعل لكم * الارض فراشا)، (همان ، آيه 22).

(الذين ينقضون * عهد اللّه )، (همان ، آيه 27).

(انى جاعل فى الارض * خليفة )، (همان ، آيه 30).

(وعلم * آدم * الاسمء كلها)، (همان ، آيه 31).

(انى اعلم * غيب السموات والارض )، (همان ، آيه 33).

(واياى * فارهبون )، (همان ، آيه 40).

(واياى فاتقون )، (همان ، آيه 41).

درباره فعل و مفعول و رابطه بين آن دو، نكات زير حائز اهميت است :

1 ـ هر فعل متعدى داراى مفعول است .

2 ـ گاهى اوقات مفعول به صورت ضمير متصل به فعل مى آيد، مانندانذرتهم ).

3 ـ گاهى مفعول بر فعل مقدم مى شود، مانند: (اياك نعبد) و (اياى فارهبون ) و(اياى فاتقون ).

4 ـ جمعى از افعال داراى دو مفعول به هستند، مانند: (اهدنا الصراط) و (زادهم اللّه مرضا) كه حتما بـايد فعل با دو مفعولش ذكر شود، تا وقف تام يا كافى باشد،وگرنه وقف قبيح يا حسن خواهد بود، مـانـنـد: وقف بر (زادهم ) كه قبيح است ، چون بى معناست ، و وقف بر (اهدنا) كه حسن است ، چون خودش جمله اى معناداراست .

5 ـ گـاهـى شبه فعل ، از قبيل : اسم فاعل ، اسم مفعول ، مصدر، صفت مشبهه ، داراى مفعول است ، مانند: (انى جاعل فى الارض خليفة ).

6 ـ گـاهـى مـفـعـول بـعـد از فعل و قبل از فاعل مى آيد، مانند: (فزادهم اللّه ) و(اذابتلى ابراهيم ربه ) (115) .

وقف بين فعل (يا شبه فعل ) و مفعول مطلق

اين نوع وقف ، ممكن است حسن باشد.

مثالها: (انا فتحنا لك * فتحا مبينا)، (فتح (48)، آيه 1).

(وفتناك * فتونا)، (طه (20)، آيه 40).

(والناشطات * نشطا)، (نازعات (79)، آيه 2).

(والسابحات * سبحا)، (همان ، آيه 3).



(وكلم اللّه موسى * تكليما)، (نساء (4)، آيه 164).

(اذا دكت الارض * دكا دكا)، (فجر (89)، آيه 21).

(اذا رجت الارض * رجا)، (واقعه (56)، آيه 4).

(وبست الجبال * بسا)، (همان ، آيه 5).

(اذا زلزلت الارض * زلزالها)، (زلزله (99)، آيه 1).

وقف بين فعل و مفعول له .

اين نوع وقف ، معمولا حسن است .

مثالها: (يجعلون اصابعهم فى اذانهم من الصواعق * حذر الموت )، (بقره (2)، آيه19 ).

(جعل اللّه الكعبة البيت الحرام * قياما للناس )، (مائده (5)، آيه 97).

(فاخرج به من الثمرات * رزقا لكم )، (بقره (2)، آيه 22).

وقف بين فعل و مفعول فيه

اين نوع وقف ، ممكن است حسن و ممكن است قبيح باشد.

مثالها: (انما توفون اجوركم * يوم القيمة )، (آل عمران (3)، آيه 185).

(وما اصابكم * يوم التقى الجمعان فباذن اللّه )، (همان ، آيه 166).

(فاللّه يحكم بينكم * يوم القيمة )، (نساء (6)، آيه 141).

(ويوم القيمة * يردون الى اشد العذاب )، (بقره (2)، آيه 85).

پرسش و تمرين

1 ـ موارد وقف بين مضاف و مضاف اليه را در سوره بينه مشخص كنيد؟.

2 ـ موارد وقف بين فعل و فاعل را در سوره زلزال مشخص كنيد؟.

3 ـ موارد وقف بين مبتدا و خبر را در سوره هاى قارعه ، همزه ، كافرون و اخلاص تعيين كنيد؟.

4 ـ موارد وقف بين فعل و مفعول به را در سوره هاى ماعون ، كوثر و نصر معين كنيد؟.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۷ساعت 15:42  توسط علی اکبر علیان نژادی  | 
تعريف وقف حسن

هرگاه دو عبارت به گونه اى باشد كه عبارت اول دال بر معناى مقصود، و عبارت دوم از نظر لفظ و معنا بدان وابسته باشد، وقف بر عبارت اول را (وقف حسن )مى نامند: مانند وقف بر (الحمدللّه ) و وقف بر (رب العالمين )، وقف بر چنين مواردى صحيح و نيكوست ، اما ابتداى به آن پسنديده نيست .
ملاك وقف حسن .

عبارتى داراى وقف حسن است كه داراى دو خصوصيت باشد:
1 ـ داراى معناى مفيد باشد، پس وقف بر امثال (الحمد)، (اياك ) و (غير) در سوره حمد، وقف حسن نمى باشد، چون داراى معناى مفيد نيست .
2 ـ مـعـنـايـش مـقـصود نيز باشد، عباراتى چون (لا تقربوا الصلوة ) داراى معناى كامل است ، ولى مقصود خداوند نيست ، لذا وقف بر آنها قبيح است .
حكم وقف حسن

وقف بر عبارت اول ، مطلقا صحيح است ، اما ابتدا به عبارت دوم صحيح نيست ،مگر در دو مورد:
1 ـ راءس آيه باشد، به دليل سنت پيامبر كه گفته شده : ايشان بر راءس آيات وقف مى كردند.
2 ـ وصل آن موجب توهم معناى خلاف مقصود شود، كه در اين صورت ، وقف لازم است .
مثالها: بسم اللّه * الرحمن * الرحيم .
(بـسم ) جار و مجرور متعلق به فعل محذوف است كه بسيارى از مفسران ، فعل (ابتداء) را در تقدير مى دانند، لذا (بسم اللّه )، يعنى (ابتداء بسم اللّه ، با نام خدا آغازمى كنم ).
بـنـابراين ، (بسم اللّه ) داراى معنايى مفيد و مستقل است و فى حد نفسه به كلمه ياعبارت ديگرى احـتـيـاج نـدارد، لذا وقف بر آن صحيح است ، اما كلمه (الرحمن )مجرور است و هيچ جمله اى در عـربى با اسم مجرور آغاز نمى شود، پس كلمه (الرحمن ) نمى تواند آغاز يك جمله مفيد ديگر باشد، بلكه صرفا مى تواند صفت براى (اللّه ) باشد، بنابراين از نظر اعراب ، وابسته به موضوعش (اللّه ) است .
كلمه (الرحيم ) نيز همين طور است ، يعنى صفت براى (اللّه ) است ، لذا هم وقف بر(اللّه ) و هم وقف بـر (الـرحـمن ) حسن است ، زيرا كلمه بعد از هريك از اين دوكلمه ، از نظر لفظى و معنوى به آنها وابسته است .
(الحمدللّه * رب العالمين * الرحمن * الرحيم * مالك يوم الدين ).
وقـف بـر (الحمدللّه وقف حسن است ، زيرا خود كلامى مفيد است ، ولى از آنجاكه (رب العالمين ) صـفـت بـراى (اللّه ) اسـت ، وقـف آن حسن است ، يعنى نمى توان به مابعدش ابتدا كرد، زيرا از نظر لـفـظى و مـعـنوى به موصوفش (اللّه ) وابسته است ، همين طور وقف بر (الحمدللّه رب العالمين ) حـسـن اسـت ، زيـرا داراى مـعـنـاى مـفيد و مقصود است و (الرحمن ) صفت (اللّه ) است ، وقف بر (الحمدللّه رب العالمين الرحمن ) نيز حسن است ، زيرا (الرحيم ) نيز صفت (اللّه ) است ، وهمين طور وقف بر (الرحيم ) نيز حسن است ، زيرا (مالك ) نيز صفت (اللّه ) است ،تنها وقف بر (مالك يوم الدين ) تـام است ، زيرا هيچ گونه وابستگى لفظى ومعنايى به جمله بعد ندارد و جمله بعدى اش نيز هيچ گونه وابستگى لفظى ومعنايى به آن ندارد.
(اهدنا الصراط المستقيم * صراط الذين انعمت عليهم * غير المغضوب )، (حمد(1)، آيه 6 و 7 ).
آيـه (اهـدنـا الـصـراط الـمـسـتـقيم ) داراى معناى مفيد است ، اما چون (صراط) بدل از(الصراط الـمـستقيم ) است ، و بدل در اعراب وابسته به مبدل منه است ، بنابراين ،وقف بر كلمه (المستقيم ) وقـف حـسن است ، و همين طور وقف بر كلمه (عليهم )وقف حسن است ، زيرا كلمه (غير) بدل از (الذين ) است .
(ذلك الكتاب لا ريب فيه * هدى للمتقين )، (بقره (2)، آيه 2).
وقف بر (لا ريب فيه ) حسن است ، زيرا (ذلك الكتاب لاريب فيه ) از نظر تركيبى ،مبتدا و خبر و يك جمله مفيد و نيز معناى آنها غيرمقصود است ، ولى (هدى للمتقين ) از نظر اعراب وابسته به (ذلك الكتاب ) است ، زيرا خبر دوم براى آن محسوب مى شود و رفع خبر به مبتداست .
(هدى للمتقين * الذين يؤمنون بالغيب )، (بقره (2)، آيه 2 و 3).
اگـر (الـذيـن ) را صـفت براى متقين فرض كنيم ، وقف بر (للمتقين ) وقف حسن خواهد بود، زيرا صفت از نظر اعراب وابسته به موصوف است .
دليل صحت و جواز وقف حسن

براى اثبات صحت وقف حسن ، اينگونه استدلال شده است : قارى در مواردى به دليل طولانى بودن قـصـه ، و يـا تـعـلق اجزاى كلام به يكديگر، از نظر نفس نمى تواندخود را به محل وقف تام يا كافى برساند، لذا بر جمله اى كه مفهوم و مراد باشدمتوقف مى شود، در دين و نيز در كلام عربى ، در اين باره حرجى وجودندارد (95) .
چند نكته درباره وقف حسن .

1 ـ گـاهى اگر وقف حسن رعايت نشود، وصل دو عبارت موجب اشتباه اعراب دو طرف مى شود، در ايـن حـالـت نـيـكوست كه بر عبارت اول وقف شود و اين نوع وقف حسن را (وقف بيان حسن ) مى نامند (يعنى جهت بيان معناى مقصود،وقفش لازم است )، مانند مثالهاى زير: (الم تر الى الذى حاج ابراهيم فى ربه ان اتيهه اللّه الملك * اذ قال ابراهيم )، (بقره (2)، آيه 258).
(الم تر الى الملا من بنى اسرائيل من بعد موسى * اذ قالوا لنبى لهم ابعث لناملكا)، (همان ، آيه 246).
(واتل عليهم نباء ابنى ادم بالحق * اذقربا قربانا)، (مائده (5)، آيه 27).
(واتل عليهم نباء نوح * اذ قال لقومه )، (يونس (10)، آيه 71).
(واذكر فى الكتاب مريم * اذ انتبذت )، (مريم (19)، آيه 16).
سـجـاوندى ، موارد فوق از وقف حسن را وقف لازم دانسته است ، با اين دليل كه ممكن است توهم شـود كـه افعال مذكور در عبارت اول ، يعنى (اتل )، (ترى ) و(اذكر)، عامل در حرف (اذ) مى باشند، در حالى كه متعلقات حرف (اذ)، افعال بعداز آن است (96) .
2 ـ اختلاف تفسير و اعراب قرائت ، در حسن و غيرحسن بودن وقف تاءثير دارد،گاهى بنابر يك نوع اعـراب يا تفسير و قرائت ، وقف حسن است ، و بنابر نوعى ديگر، كافى يا تام است ، به طور مثال ، اگر در (هـدى لـلمتقين * الذين ) (97) ،(الذين ) صفت براى متقين باشد، وقف حسن است ، ولى اگر خـبـر بـراى مـبـتداى محذوف باشد: (هم الذين )، وقف كافى است ، همين طور در (وبالاخرة هم يوقنون* اولئك على هدى من ربهم ) (98) ، اگر (اولئك ) مبتدا باشد و (على هدى )خبر آن ، وقف بـر (يـوقـنـون ) كافى است ، ولى اگر (اولئك ) خبر باشد و مبتداى آن (الذين )، در (الذين يؤمنون بـالغيب ) (99) ، يا (الذين يؤمنون بما انزل اليك )(100) ، در اين صورت ، وقف بر (يوقنون ) حسن است (101) .
تعريف وقف قبيح .

وقف قبيح ، وقفى است كه با آن ، مراد خداوند از آيه معلوم نمى شود . و بـعـضـى گـفـتـه اند: وقف بر محلى كه داراى مفهوم نيست ، مانند: وقف (الحمد) (103) ، و يا معنايش مورد قصد و اراده متكلم نيست ، مانند: (لاتقربوا الصلوة )(104) (105) .
مراتب وقف قبيح

هـمـه مـوارد وقـف قـبيح از نظر قبح ، در يك درجه نيستند، بلكه داراى درجات ومراتب مختلف هـسـتند: بعضى فقط مفيد معنا نيست ، بعضى معناى مقصود را بيان نمى كند، بلكه معناى فاسد و بـاطـلـى را بـيـان مى كند، برخى وقف بر آنهابى معناست ، ولى ابتداى به مابعدشان موجب القاى معناى فاسد مى شود،مثالهايى كه در پى مى آيد، گواه اين مطلب است : 1 ـ مواردى كه مفيد معنا نيست : (بسم * اللّه )، (حمد (1)، آيه 1).
(الحمد * للّه )، (همان ، آيه 2).
(مالك * يوم الدين )، (همان ، آيه 4).
(رب * العالمين )، (همان ، آيه 2).
(رب * السموات والارض )، (رعد (13)، آيه 16).
(واذا جاءتهم اية قالوا لن نؤمن حتى نؤتى مثل ما اوتى رسل * اللّه )، (انعام (6)، آيه 124).
اگـر قـارى بر موارد فوق وقف كند، معلوم نمى شود كه كلمات موقوف عليها به چه چيزى اضافه شـده اسـت ، و اين قسم را (وقف ضرورت ) نيز ناميده اند، يعنى قارى هنگام قطع نفس مى تواند بر آنها وقف كند، ولى بر عهده اوست كه پس از تجديدنفس ، به محل مناسبى برگردد و قرائتش را از آنجا شروع كند، ولى اگر برنگردد،بر او حرجى نيست (106) .
2 ـ مواردى كه وقف بر آنها بى معناست ، ولى ابتدا به مابعد آنها معناى فاسدى را ايجاد مى كند: (لقد سمع اللّه قول الذين قالوا * ان اللّه فقير ونحن اغنياء)، (آل عمران (3)، آيه181 ).
(لقد كفر الذين قالوا * ان اللّه هو المسيح بن مريم )، (مائده (5)، آيه 17).
(لقد كفر الذين قالوا * ان اللّه ثالث ثلاثة )، (همان ، آيه 73).
(وقالت اليهود * يد اللّه مغلولة )، (همان ، آيه 64).
(وقالت اليهود * عزير بن اللّه )، (توبه (9)، آيه 30).
(لا اله الا انا فاعبدون ، وقالوا * اتخذ الرحمن ولدا)، (انبياء (21)، آيه 25 و26).
(من افكهم ليقولون * ولد اللّه )، (صافات (37)، آيه 151 و 152).
(ومن يقل منهم * انى اله من دونه )، (انبياء (21)، آيه 29).
(هم مهتدون ، ومالى * لا اعبد الذى فطرنى )، (يس (36)، آيه 21 و 22).
(من الخاسرين ، فبعث * اللّه غرابا)، (مائده (5)، آيه 31).
(الا ان قالوا ابعث * اللّه بشرا رسولا)، (اسراء (17)، آيه 94).
اگـر بـين دو عبارت در هر يك از موارد فوق ، فصل حاصل شود، عبارت دوم معناى بسيار قبيحى خـواهد داشت ، كه اگر كسى از روى عمد چنين كارى كند،مرتكب گناه بزرگى شده و بلكه به كفر و شرك دچار شده است .
3 ـ مواردى كه وقف بر آنها ايجاد معناى فاسد مى كند: (فبهت الذى كفر واللّه * لا يهدى القوم الظالمين )، (بقره (2)، آيه 258).
(للذين لا يؤمنون بالاخرة مثل السوء وللّه * المثل الاعلى )، (نحل (16)، آيه60 ).
(ان اللّه لا يستحيى * ان يضرب مثلا)، (بقره (2)، آيه 26).
(ان اللّه لا يهدى * من هو مسرف )، (غافر (28)، آيه 40).
(ان اللّه لا يحب * من كان مختالا فخورا)، (نساء (4)، آيه 36).
(لا يبعث اللّه * من يموت )، (نحل (16)، آيه 38).
دانـى دربـاره مـوارد 2 و 3 مـى گـويد: كسى كه نفسش بر اين كلمات قطع شود،واجب است كه بـرگـردد و از محل مناسبى ابتدا كند و اين كلمات را به وصل بخواند، و اگر چنين نكند، مرتكب گـنـاه شده است ، و اين از جمله خطاهاى بزرگى است كه اگر كسى از روى عمد انجام دهد، از ديـن اسلام خارج شده است ، زيراقسمتى از قرآن كه به قبل و يا بعدش وابسته است ، جدا ساخته و آن را به خدانسبت داده است و اين افترا به خداوند عزوجل است (107) .
4 ـ مواردى كه در آنها حكم موضوعى به موضوعى ديگر نسبت داده مى شود: (وان كانت واحدة فلها النصف ولابويه * لكل واحد منهما السدس )، (نساء (4)،آيه 11).
قـسـمت اول آيه فوق بيان مى كند كه اگر ميت ، يك فرزند دختر داشته باشد،نصف ارث را از باب (فـرض ) (108) مـى بـرد، و قسمت دوم بيان مى كند كه هريك از پدر و مادر، يك ششم ارث را از بـاب فرض مى برند، حال اگر بر كلمه (لابويه ) وقف شود، اين توهم ايجاد مى شود كه نصف ميراث از آن دختر و پدر ومادر ميت است .
(انما يستجيب الذين يسمعون والموتى * يبعثهم اللّه )، (انعام (6)، آيه 36).
فعل (يستجيب ) فقط به (الذين يسمعون ) نسبت داده شده و (الموتى يبعثهم اللّه )يك جمله جديد اسـت ، اگر بر كلمه (الموتى ) وقف شود، توهم مى شود كه فعل (يستجيب ) به (الموتى ) نيز نسبت داده شده است .
(فاخاف ان يقتلون ، واخى هرون * هو افصح منى لسانا)، (قصص (28)، آيه 33و 34).
وقف بر هارون اين توهم را ايجاد مى كند كه موسى (ع ) خوف داشته است كه او وبرادرش هارون را بكشند، در حالى كه آنچه به هارون نسبت داده شده ، فصيحتربودن زبانش است ، نه كشته شدن .
(وعـد اللّه الذين امنوا وعملوا الصالحات لهم مغفرة واجر عظيم ، والذين كفرواوكذبوا باياتنا * اولئك اصحاب الجحيم )، (مائده (5)، آيه 9 و 10).
(الـذيـن كـفروا وصدوا عن سبيل اللّه اضل اعمالهم ، والذين امنوا وعملواالصالحات * وامنوا بما نزل على محمد... كفر عنهم سيئاتهم واصلح بالهم )،(محمد (47)، آيه 1 و 2).
(للذين استجابوا لربهم الحسنى والذين لم يستجيبوا له * لو ان لهم )، (رعد(13)، آيه 18).
(من يهد اللّه فهو المهتد ومن يضلل * فلن تجد له وليا مرشدا)، (كهف (18)، آيه17 ).
(ان ينتهوا يغفر لهم ما قد سلف وان يعودوا * فقد مضت سنت الاولين ، (انفال (8)، آيه 38).
(فمن تبعنى فانه منى ومن عصانى * فانك غفور رحيم )، (ابراهيم (14)، آيه36 ).
(لئن شكرتم لازيدنكم ولئن كفرتم * ان عذابى لشديد)، (همان ، آيه 7).
در آيات فوق ، كلمات موقوف عليها خارج از حكم عبارت اول هستند، وقف براينگونه موارد، بسيار قبيح است ، زيرا (مؤمن و كافر)، (صالح و فاسق ) و (هدايت يافته و گمراه ) را يكسان جلوه مى دهد، دانى در اين باره مى گويد: كـسـى كه در اينگونه موارد مجبور به وقف مى شود، بايد برگردد و اين كلمات رابه وصل بخواند، وگـرنـه مـرتـكـب گـنـاه و تـعـدى به احكام خدا شده است و جهل ورزيده و به خدا افترا بسته است (109) .
5 ـ وقف بر مواردى كه همراه با وصف و حالت خاصى مورد نهى و سرزنش واقع شده است : (فويل للمصلين * الذين هم عن صلوتهم ساهون )، (ماعون (107)، آيه 4 و5).
(لاتقربوا الصلوة * وانتم سكارى ). (نساء (4)، آيه 43).
6 ـ وقف بر كلمه اى كه مورد نفى قرار گرفته و به دنبالش كلمه ايجاب آمده است : (لا اله * الا اللّه )، (صافات (37)، آيه 35) و (محمد (47)، آيه 19).
(ما من اله * الا اللّه )، (آل عمران (3)، آيه 62).
(لا اله * الا انا)، (طه (20)، آيه 14).
(وما ارسلناك * الا مبشرا ونذيرا)، (اسراء (17)، آيه 105) و (فرقان (25)، آيه56 ).
(وما خلقت الجن والانس * الا ليعبدون )، (ذاريات (51)، آيه 56).
(وعنده مفاتح الغيب لا يعلمها * الا هو)، (انعام (6)، آيه 59).
(قل لا يعلم من فى السموات والارض الغيب * الا اللّه )، (نمل (27)، آيه65 ).
اگـر كسى ناخواسته بر اين كلمات وقف كند، بى ترديد بايد برگردد و از جاى مناسبى ابتدا كند و اين كلمات را به وصل بخواند.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۷ساعت 15:40  توسط علی اکبر علیان نژادی  | 
تعريف وقف كافى .

هرگاه دو عبارت به گونه اى باشد كه هريك به تنهايى مستقل و مفيد معنا بوده وبين آنها رابطه لفظى نباشد، ولى از نظر موضوع و سياق پيوستگى داشته باشند،وقف بين آن دو، وقف كافى است ، و ابتدا از عبارت دوم نيز نيكو و پسنديده است .
ايـن نـوع وقـف را از ايـن جـهـت كافى گفته اند كه مى توان به جمله اول اكتفا كرد، وجمله دوم مـسـتـغـنـى از جـمـله اول است ، وقف كافى ، هم در اواخر آيات و هم درميانه آيات ، فراوان يافت مى شود.
مثالها: الف ) وقف بر رؤوس آيات : (ومما رزقناهم ينفقون* والذين يؤمنون بما انزل اليك )، (بقره (2)، آيه 3 و 4).
(وبالاخرة هم يوقنون * اولئك على هدى من ربهم )، (همان ، آيه 4 و 5).
آيه 2 ـ 5 سوره بقره ، داراى موضوع واحدى است و آن موضوع (متقين )است .
(ام لم تنذرهم لا يؤمنون * ختم اللّه على قلوبهم )، (همان ، آيه 6 و 7).
موضوع آيه 6 و 7 سوره بقره ، (كافران ) هستند.
(وما هم بمؤمنين * يخادعون اللّه والذين امنوا)، (همان ، آيه 8 و 9).
(وما يشعرون * فى قلوبهم مرض )، (همان ، آيه 9 و 10).
(انما نحن مصلحون * الا انهم هم المفسدون )، (همان ، آيه 11 و 12).
آيات 8 ـ 20 سوره بقره داراى ارتباط معنوى است ، زيرا همگى در شرح حال منافقان است .
(ان كنتم صادقين * فان لم تفعلوا)، (همان ، آيه 23 و 24).
آيات 23و24 سوره بقره درباره موضوع تحدى است .
ب ) وقف بر غيررؤوس آيات : (على ابصارهم غشاوة * ولهم عذاب عظيم )، (بقره (2)، آيه 7).
(يخادعون اللّه والذين آمنوا * وما يخدعون الا انفسهم )، (همان ، آيه 9).
(وما يخدعون الا انفسهم * وما يشعرون )، (همان ، آيه 9).
(فى قلوبهم مرض * فزادهم اللّه مرضا)، (همان ، آيه 10).
(قالوا انؤمن كما امن السفهاء * الا انهم هم السفهاء)، (همان ، آيه 13).
آيات فوق همگى درباره منافقان است ، لذا بين آنها ارتباط معنوى وجود دارد، واز طرف ديگر بين آنها هيچ گونه رابطه لفظى اعرابى وجود ندارد، لذا وقفشان كافى است .
(والسماء بناء * وانزل من السماء ماء فاخرج به من الثمرات رزقا لكم * فلاتجعلوا للّه اندادا)، (بقره (2)، آيه 22).
آيه 22 سوره بقره در مقام شمارش نعمتهاى الهى است و داراى يك موضوع وسياق است .
(واستغفره * انه كان توابا)، (نصر (110)، آيه 3).
قـسـمـت دوم آيـه 3 در مـقام تعليل قسمت اول است ، لذا ارتباط معنوى بين آنهاوجود دارد، و از طرفى هيچ گونه رابطه لفظى اعرابى بين آنها وجود ندارد، لذاوقفش كافى است .
دلايل جواز وقف كافى .

براى اثبات صحت وقف كافى ، دلايلى آورده شده است كه موارد زير از جمله آنهاست : 1 ـ سنت پيامبر: روزى پـيامبر اكرم (ص ) به ابن مسعود فرمود: براى من قرآن قرائت كن ، من دوست دارم كه قرآن را از زبان ديگرى بشنوم .
ابـن مسعود گويد: سوره نساء را شروع كردم و وقتى به اين آيه رسيدم كه فكيف اذا جئنا من كل امـة بـشهيد وجئنابك على هولاء شهيدا) (77) ، ديدم كه اشك از چشمان رسول خدا(ص ) جارى است ، و در اين حال ، حضرت فرمود:بس است .
مـلاحـظـه مـى كـنيم كه پيامبر دستور وقف بر آيه مذكور را مى دهد، درحالى كه وقف بر آن ، تام نيست ، بلكه وقف در آيه بعد از آن ، تام است (78) .
2 ـ عرف اهل زبان : اگـر كسى بگويد كه تنها بايد بر موارد تام وقف كرد، اين امر، خلاف عرف و رسوم زبان عرب است ، زيرا در ميان اهل زبان ، مرسوم نيست كه جمله ها را به هم وصل كنند تا به پايان يك داستان و يا يك موضوع برسند، كه وقف بر آن ، تام باشد.
3 ـ حرجى بودن تقيد به وقف تام : مـقـيد بودن به وقف تام مستلزم حرج است ، زيرا در بسيارى از موارد، تا رسيدن به محل وقف تام ، فـاصـلـه زيادى وجود دارد، كه اين امر يا به دليل طولانى بودن آيات است ، مانند: آيات 61، 177 و 282 سـوره بقره و آيه 23 سوره نساء، و يابه دليل فواصل زياد است ، مانند: سوره مؤمنون كه از (قد افـلـح المؤمنون )، تا آيه11 : (هم فيها خالدون ) وقف تام وجود ندارد، و يا مانند: سوره ص ، از آيه 1: (ص والـقران ذى الذكر)، تا آيه 14: (ان كل الا كذب الرسل فحق عقاب )، وقف تام وجود ندارد، و يا مانند: سوره تكوير كه از ابتداى سوره تا آيه 14: علمت نفس مااحضرت )، وقف تام وجود ندارد.
موارد وقف كافى به نحو شايع :

1 ـ پـيش از (الا) به معناى (لكن )، مانند: آيه 24 سوره انشقاق : (فبشرهم بعذاب اليم ) و ابتدا به آيه 25: (الا الـذيـن امـنوا وعملوا الصالحات لهم اجر غير ممنون )،و مانند: آيه 22 سوره غاشيه : (لست عليهم بمصيطر) و ابتدا به آيه 23: (الا من تولى وكفر).
2 ـ پـيـش از (ان )، مانند: وقف بر (لذهب بسمعهم وابصارهم ) و ابتدا به (ان اللّه على كل شئ قدير)، در آيه 20 سوره بقره .
3 ـ پـيـش از (بئس )، مانند: وقف بر آيه 89 سوره بقره : (فلعنة اللّه على الكافرين )و ابتدا به آيه 90: (بـئسما اشتروا به انفسهم )، و مانند: وقف بر (يحمل اسفارا) وابتدا به (بئس مثل القوم الذين كذبوا بيات اللّه )، در آيه 5 سوره جمعه .
4 ـ پيش از (نعم )، مانند: وقف بر (على الارائك ) و ابتدا به (نعم الثواب وحسنت مرتفقا)، در آيه 31 سوره كهف ، و مانند: وقف بر (انا وجدناه صابرا) و ابتدا به (نعم العبد انه اواب )، در آيه 44 سوره ص .
5 ـ پيش از استفهام ، مانند: وقف بر آيه 4 سوره فجر: (والليل اذا يسر) و ابتدا به آيه 5: (هل فى ذلك قسم لذى حجر)، و وقف بر آيه 77 سوره توبه : (بما كانوايكذبون ) و ابتدا به آيه 78: (الم يعلموا).
6 ـ پـيش از نفى ، مانند: وقف بر آيه 39 سوره يس : (كالعرجون القديم ) و ابتدا به آيه 40: (لاالشمس يـنبغى )، و مانند: وقف بر (من دون الرحمن ) و ابتدا به (ان الكافرون الا فى غرور)، در آيه 20 سوره ملك .
7 ـ پيش از (بل )، مانند: وقف بر (وقالوا قلوبنا غلف ) و ابتدا به (بل لعنهم اللّه )،در آيه 88 سوره بقره .
8 ـ پـيش از الا، مانند: وقف بر آيه 11 سوره بقره : (انما نحن مصلحون و ابتدا به آيه 12: (الا انهم هم المفسدون )، و وقف بر (امن السفهاء) و ابتدا به (الا انهم هم السفهاء)، در آيه 13 سوره بقره .
9 ـ پيش از (س ) و (سوف )، مانند: وقف بر (اشهدوا خلقهم ) و ابتدا به (ستكتب شهادتهم ، در آيه 19 سوره زخرف ، و مانند: وقف بر (فكفروا به ) و ابتدا به (فسوف يعلمون )، در آيه 170 سوره صافات .

تـبـصره : در تمام موارد ياد شده ، در صورتى وقف ، كافى است كه ماده قول بر آنهامقدم نباشد، در غـير اين صورت ، از نوع وقف بين قول ومقول قول است كه قبيح مى باشد، مانند: آيه 93 سوره بقره : (قل بئسما يامركم به ايمانكم ).
10 ـ پـيـش از جـمـله اى كه با مبتدا شروع مى شود، مانند: وقف بر آيه 4 سوره بقره وبالاخرة هم يوقنون ) و ابتدا به آيه 5: (اولئك على هدى من ربهم ).
11 ـ پـيش از جمله اى كه با فعل مستاءنفه شروع شود، مانند: وقف بر (وبال امره )و ابتدا به (عفااللّه عما سلف )، در آيه 95 سوره مائده .
چند نكته درباره وقف كافى .

1 ـ گـاهى اگر وقف كافى رعايت نشود، وصل دو عبارت موجب اشتباه در اعراب دو طرف جمله شـده كه در اين حالت بسيار نيكوست بر راءس عبارت دوم وقف شود، اين نوع وقف كافى را (وقف بـيـان كافى ) مى نامند [يعنى جهت بيان معناى مقصود متكلم ، وقف لازم است ]، مانند: وقف بر آيه شـريـفـه (ومـا ارسلناك الامبشرا ونذيرا)(79) ، و ابتدا به (وقرانا فرقناه لتقراءه )(80) ، كه اگر دوطـرف عـبـارت به وصل خوانده شود، ممكن است مستلزم اين معنا شود كه كلمه (قرانا) هم به عـلـت عطف به (مبشرا ونذيرا)، منصوب به ادات استثناست ، درحالى كه نصب اين كلمه به دليل مفعول بودن آن براى فعل بعدش ، يعنى (فرقناه )،و از باب اشتغال مى باشد(81) .
مـثـالـهاى ديگرى نيز از اين نمونه در قرآن موجود است ، مانند: وقف به (ولقدهمت به ) و ابتدا به (وهـم بـها لو لا ان رءا برهان ربه )، در آيه 24 سوره يوسف ، ومانند: وقف بر (وقالوا معلم مجنون ) و ابتدا به (انا كاشفوا العذاب )، در آيه 14 و15 سوره دخان(82) .
2 ـ گـاهـى بعضى از وقفهاى كافى بر برخى ديگر برترى پيدا مى كند، كه به آنها درمقام مقايسه ، (اكـفـى ) گـفته مى شود، مانند: (فى قلوبهم مرض )(83) كه كافى است ، و (فزادهم اللّه(84) مرضا) كفايتش بيشتر است ، و (بما كانوايكذبون )(85) كفايتش از هر دو بيشتر است .
مـعـمولا وقف (اكفى ) بيشتر در رؤوس آيات يافت مى شود، مانند: (الا انهم هم السفهاء)(86) كه كافى است ، و (لكن لايعلمون ) (87) اكفى است ، و يا(واشربوا فى قلوبهم العجل بكفرهم )(88) كـافـى اسـت ، و (ان كـنـتـم مؤمنين )(89) اكفى است ، و يا وقف بر (ربنا تقبل منا) (90) كافى است ،وقف بر (انك انت السميع العليم ) (91) اكفى است (92) .
3 ـ مـمـكـن است وقف بر كلمه اى بنابر يك نوع قرائت يا تفسير و يا اعراب ، وقف كافى ، و بنابر نوع ديگر، وقف تام يا حسن باشد، چند نمونه از اين موارد را در اين جا مى آوريم : وقـف بـر (يحاسبكم به اللّه )، در آيه 284 سوره بقره ، كافى است ، در صورتى كه عبارت بعد: (فيغفر لـمـن يـشـء ويـعذب من يشء) به رفع (يغفر ويعذب ) خوانده شود، و همين وقف ، حسن است ، بنابر قـرائتى كه اين دو فعل را به جزم خوانده است ، يعنى (فيغفر لمن يشء ويعذب من يشء) قرائت كرده است (93) .
وقف بر (يستبشرون بنعمة من اللّه وفضل )، در آيه 171 سوره آل عمران ، كافى است ، در صورتى كه عـبـارت بعدش : (وان اللّه ) به كسر قرائت شود، ولى درصورتى كه به فتح قرائت شود، وقف حسن است (94) .
4 ـ مواردى كه وقف آنها كافى است ، وصل كلمه موقوف عليها به كلمه ياعبارت بعدى نيز صحيح است ، مگر در جاهايى كه موجب خلل در معنا مى شود،كه از آن به عنوان وقف بيان كافى نام برديم .
5 ـ وقـف بر رؤوس آيات ، بيشتر از نوع وقف كافى است ، و به طور كلى در ميان وقفهاى صحيح در قرآن ، وقف كافى بيشترين سهم را به خود اختصاص داده است .
پرسش و تمرين .

1 ـ وقف كافى را تعريف كنيد؟
2 ـ پنج مثال ديگر براى وقف كافى ذكر كنيد؟
3 ـ پنج مورد از موارد شيوع وقف كافى را نام ببريد؟
4 ـ وقف بيان كافى چيست ؟
5 ـ وقف اكفى چه نوع وقفى است ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۷ساعت 15:39  توسط علی اکبر علیان نژادی  | 
تعريف وقف تام

هـرگـاه دو عـبـارت بـه گونه اى باشد كه هر يك به تنهايى مستقل و مفيد معنا باشد وبين آنها هـيـچ گونه رابطه لفظى و معنوى وجود نداشته باشد، وقف بين آن دو،(وقف تام ) است و ابتدا از عبارت دوم ، بسيار نيكو و پسنديده است .
ايـن نـوع وقـف پس از تمام شدن يك قصه ، كلام و موضوع مى باشد، و معمولا درراءس آيات است ، گرچه در اواسط آيات نيز يافت مى شود (62) ، بنابراين مى توان گفت كه ملاك وقف تام دو چيز است : يكى انقضا و تمام شدن كلام ، وديگرى مستغنى بودن عبارت دوم از عبارت اول .
مثالها:

الف ) وقف بر رؤوس آيات :
(بسم اللّه الرحمن الرحيم ).
(مالك يوم الدين )، (حمد (1)، آيه 4).
(اياك نعبد واياك نستعين )، (همان ، آيه 5).
(ولاالضالين )، (همان ، آيه 7).
(واولئك هم المفلحون * ان الذين كفروا)، (بقره (2) آيه 5 و 6).
(وعلى ابصارهم غشاوة ولهم عذاب عظيم * ومن الناس من يقول امنا باللّه )،(همان ، آيه 7 و 8).
(ان اللّه على كل شى ء قدير * يا ايها الناس اعبدوا ربكم )، (همان ، آيه 20 و21).
(وهو بكل شى ء عليم * واذ قال ربك للملائكة )، (همان ، آيه 29 و 30).
(وانهم اليه راجعون * يا بنى اسرائيل اذكروا نعمتى )، (همان ، آيه 46 و 47).
(وافئدتهم هواء * وانذر الناس )، (ابراهيم (14)، آيه 43 و 44).
(ولو القى معاذيره * لا تحرك به لسانك ، (قيامت (75)، آيه 15 و 16).
ب ) وقف بر غيررؤوس آيات .

(جعلوا اعزة اهلها اذلة * وكذلك يفعلون )، (نمل (27)، آيه 34).
در ايـنـجـا چـون كـلام بـلقيس با (جعلوا اهلها اذلة ) تمام مى شود و جمله (وكذلك يفعلون ) قول خداوند است ، وقف بر (اذلة ) تام است .
(لقد اضلنى عن الذكر بعد اذ جاءنى * وكان الشيطان للانسان خذولا)، (فرقان (25)، آيه 29).
با كلمه (جاءنى ) حرف ظالم تمام مى شود و جمله بعد، كلام خداست .
(وانكم لتمرون عليهم مصبحين وبالليل * افلا تعقلون )، (صافات (37)، آيه137 و 138).
كلمه (بالليل ) در حكم معطوف به كلمه (مصبحين ) است ، يعنى (فى الصبح وبالليل ).
(عليها يتكئون ، وزخرفا * وان كل ذلك )، (زخرف (43)، آيه 34 و 35).
كلمه (زخرفا) عطف به كلمه (سقفا) در آيه 33 است .
(لم نجعل لهم من دونها سترا، كذلك * وقد احطنا)، (كهف (18)، آيه 90 و91).
(اولم يتفكروا * ما بصاحبهم )، (اعراف (7)، آيه 184).
عـبـارت (مـا بصاحبهم من جنة ) رد قول كفار است كه گفتند: (يا ايها الذى نزل عليه الذكر انك لمجنون )(63) .
موارد وقف تام به نحو شايع

در كـتـب عـلوم قرآنى و علم قرائت ، مواردى براى وقف تام ذكر شده است كه بعضى از آنها كلى و قـطعى است و بعضى از آنها كلى و قطعى نيست ، لذا آنها راتحت عنوان موارد شايع مى آوريم ، اين موارد عبارتند از:
1 ـ پايان هر جزء، مانند: وقف بر آيه 141 سوره بقره ، در پايان جزء اول .
2 ـ پايان هر حزب ، مانند: وقف بر آيه 176 سوره بقره : (لفى شقاق بعيد).
3 ـ نيمه حزب ، مانند: وقف بر آيه 60 سوره بقره : (ولا تعثوا فى الارض مفسدين ).
4 ـ ربع حزب ، مانند: وقف بر آيه 82 سوره بقره : هم فيها خالدون ).
5 ـ پايان هر سوره ، مانند: آيه 7 سوره حمد: (ولاالضالين ).
6 ـ قـبـل از آغاز هر داستان ، مانند: آيه 66 سوره بقره : وموعظة للمتقين ، آيه 67آغاز داستان گاو بنى اسرائيل است .
همچنين مانند: وقف بر آيه 24 سوره هود: (افلا تذكرون ، آيه 25 آغاز داستان نوح است .
7 ـ پايان هر داستان ، مانند: وقف بر آيه 73 سوره بقره : (لعلكم تعقلون )، اين آيه ،پايان داستان گاو بنى اسرائيل است .
همچنين مانند: وقف بر آيه 49 سوره هود: (ان العاقبة للمتقين )، اين آيه ، پايان داستان نوح است كه از آيه 24 اين سوره آغاز شده است .
و نـيـز مـانـنـد: وقف بر آيه 60 سوره هود: (الا بعدا لعاد قوم هود)، اين آيه ، پايان داستان قوم عاد و پيامبرشان ، حضرت هود است كه از آيه 50 شروع شده است .
و مـانـنـد وقف بر آيه 68 سوره هود: (الا بعدا لثمود) اين آيه ، پايان داستان قوم ثمود و پيامبرشان ، حضرت صالح است كه از آيه 61 شروع شده است .
8 ـ ركـوعـات قرآن ، مانند: وقف بر آيه 39 سوره بقره : (اولئك اصحاب النارهم فيها خالدون ) و آيه 59 سـوره بـقـره : (بـمـا كانوا يفسقون ) و آيه 283 سوره بقره بما تعملون عليم ) و آيه 9 سوره آل عمران : (ان اللّه لا يخلف الميعاد).
9 ـ پـيش از ياى ندا، مانند: وقف بر آيه 103 سوره بقره : (لو كانوا يعلمون ) وابتدا به آيه 104: (يا ايها الذين امنوا لا تقولوا راعنا) و وقف بر آيه 171 سوره بقره : (فهم لا يعقلون ) و ابتدا به آيه 172: (يا ايها الـذيـن امـنوا كلوا من طيبات مارزقناكم ) و وقف بر آيه 177 سوره بقره : (واولئك هم المتقون ) و ابتدا به آيه178 : (يا ايها الذين امنوا كتب عليكم القصاص ).
10 ـ پـيش از فعل امر، مانند: وقف بر آيه 210 سوره بقره : (والى اللّه ترجع الامور) و ابتدا به آيه 211: (سـل بنى اسرائيل ) و وقف بر آيه 63 سوره آل عمران : (فان اللّه عليم بالمفسدين ) و ابتدا به آيه 64: (قـل يـا اهـل الـكـتـاب ) و وقـف بر آيه 114 سوره هود: (ذلك ذكرى للذاكرين ) و ابتدا به آيه 115: (واصبر).
11 ـ پيش از قسم ، مانند: وقف بر آيه 74 سوره واقعه : (فسب ح باسم ربك العظيم ) و ابتدا به آيه 75: (فـلا اقسم بمواقع النجوم ) و وقف بر آيه 37 سوره حاقه : (لا ياءكله الا الخاطئون ) و ابتدا به آيه 38: (فـلا اقسم بما تبصرون ) و وقف بر آيه 39 سوره معارج : (كلا انا خلقناهم مما يعلمون ) و ابتدا به آيه 40: (فلااقسم برب المشارق ).
12 ـ پيش از لام قسم ، مانند: وقف بر (وعرضوا على ربك صفا) و ابتداى به (لقدجئتمونا) در آيه 48 سوره كهف ، و وقف بر آيه 3 سوره بلد: (ووالد وما ولد) وابتدا به آيه 4: (لقد خلقنا الانسان فى كبد) و وقـف بـر آيـه 3 سـوره تـيـن : (وهذاالبلد الامين ) و ابتدا به آيه 4: (لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم ).
13 ـ پـيـش از شـرط، در صـورتـى كه جوابش مقدم نشده باشد، مانند: وقف بر آيه 3سوره واقعه : (خـافضة رافعة ) و ابتدا به آيه 4: (اذا رجت الارض رجا) و وقف بر(ولا امانى اهل الكتاب ) و ابتدا به (من يعمل سوءا) در آيه 123 سوره نساء.
تـبـصـره : مـوارد 9، 10، 11، 12 و 13، تام بودن وقفشان منوط به اين است كه ماده قول ، قبل از آنها نـيـامـده بـاشـد، زيـرا چنانكه بعدا خواهد آمد، بين (قال ومشتقاتش ) و (مقول قول ) نبايد فاصله انداخت .
14 ـ پـيـش از كـان اللّه ، مـانند: وقف بر (اذ يبيتون ما لا يرضى من القول ) و ابتدا به (وكان اللّه بما يـعـمـلون محيطا) در آيه 108 سوره نساء، و وقف بر (ياءت باخرين )و ابتدا به (وكان اللّه على ذلك قـديـرا) در آيه 133 سوره نساء، و وقف بر فعنداللّه ثواب الدنيا والاخرة ) و ابتدا به (وكان اللّه سميعا بصيرا) در آيه 134 سوره نساء.
15 ـ پيش از (ما كان )، مانند: وقف بر آيه 144 سوره آل عمران : (وسيجزى اللّه الشاكرين ) و ابتدا به آيه 145: (وما كان لنفس ان تموت ) و وقف بر آيه 91سوره نساء: (جعلنا لكم عليهم سلطانا مبينا) و ابتدا به آيه 92: (وما كان لمومن ).
16 ـ پـيـش از استفهام ، مانند: وقف بر آيه 27 سوره بقره : (اولئك هم الخاسرون )و ابتدا به آيه 28: (كـيف تكفرون باللّه ) و وقف بر آيه 26 سوره نازعات : (ان فى ذلك لعبرة لمن يخشى ) و ابتدا به آيه 27: (ءانتم اشد خلقا.
17 ـ پـيـش از لـو لا، مـانند: وقف بر (وعلمه مما يشاء) و ابتدا به (ولولا دفع اللّه الناس ) در آيه 251 سوره بقره ، و وقف بر (ان يقولوا ربنا اللّه ) و ابتدا به (ولولادفع اللّه الناس ) در آيه 40 سوره حج .
تـبـصره : موارد 14، 15، 16 و 17، در صورتى وقفشان تام است كه قبل از آنهاقسم ، قول و مانند آن نباشد(64) .
18 ـ پـيش از ادوات نفى و نهى ، مانند: وقف بر آيه 176 سوره بقره : (لفى شقاق بعيد) و ابتدا به آيه 177: (لـيس البر) و وقف بر آيه 195 سوره آل عمران واللّه عنده حسن الثواب ) و ابتدا به آيه 196: (لا يغرنك ).

19 ـ فاصله بين عذاب و رحمت و به طور كلى دو آيه اى كه بيانگر صفات متضادباشند، مانند: وقف بر آيه 24 سوره بقره : (فاتقوا النار التى وقودها الناس والحجارة ) و ابتدا به آيه 25: (وبشر الذين امنوا وعملوا الصالحات ان لهم جنات تجرى من تحتها الانهار).

20 ـ وقـف بـر آيـه اى كـه آيـه بعدش با (اللّه ) آغاز مى شود، مانند: وقف بر آيه 11سوره جاثيه : (لهم عذاب من رجز اليم ) و ابتدا به آيه 12: (اللّه الذى سخر لكم البحر).

21 ـ وقف بر انتهاى استثناء، مانند: وقف بر آيه 160 سوره بقره : (الا الذين تابواواصلحوا).
و ابتدا به آيه 161: (ان الذين كفروا).
22 ـ وقف بر انتهاى قول و گفتار، مانند: وقف بر آيه 47 سوره مدثر: حتى اتينااليقين ).
چند نكته درباره وقف تام .

1 ـ گاهى براثر رعايت نكردن وقف تام ، وصل دو عبارت يا جمله موجب تغيير وفساد معنا و مفهوم آيـات قـرآن مـى شـود، در اين حالت ، وقف بر آخر عبارت اول ،لازم و حتمى ، و آن را وقف بيان تام مـى نـامـند(65) ، يعنى به جهت بيان معناى مقصود، وقف بر اين موارد از تام ، لازم(66) است ، مانند آياتى كه در ذيل مى آيد: (ولا يحزنك قولهم * ان العزة للّه جميعا)، (يونس (10)، آيه 65).
(ولا خوف عليهم ولاهم يحزنون * الذين ياءكلون الربوا)، (بقره (2)، آيه 274 و275).

(يعرفونه كما يعرفون ابناءهم * الذين خسروا انفسهم ، (انعام (6)، آيه 20).
(واللّه لا يهدى القوم الظالمين * الذين امنوا وهاجروا)، (توبه (9)، آيه 19 و20).
(انهم اصحاب النار * الذين يحملون العرش ومن حوله ، (مومن (40)، آيه 6 و7).
(فتول عنهم * يوم يدع الداع )، (قمر (54)، آيه 6).
(ان اللّه شديد العقاب * للفقرآء المهاجرين )، (حشر (59)، آيه 6 و 7).
2 ـ گـاهـى بـعـضى از وقفهاى تام بر بعضى ديگر برترى دارد، مانند: وقف بر (مالك يوم الدين ) و (ايـاك نعبد واياك نستعين ) كه هر دو تام ، ولى اولى تماميتش بيش ازدومى است ، زيرا آيه دوم در خطاب با مابعدش ، يعنى (اهدنا الصراط المستقيم )مشترك است (67 .
3 ـ هـمانطور كه قبلا اشاره شد، اختلاف در اعراب ، قرائت و تفسير، در وقف وابتدا تاءثير دارد، لذا گاهى طبق يك نوع اعراب ، قرائت و تفسير، وقف تام است ،و طبق نوعى ديگر، وقف كافى يا حسن است ، مانند: وقف بر آيه 139 سوره بقره : (ونحن له مخلصون ) كه طبق قرائت (ام يقولون ) تام است و طبق قرائت (ام تقولون ) كافى است (68) .
و نـيـز مـانـنـد: وقـف بر (مثابة للناس وامنا) در آيه 125 سوره بقره ، كه بنابر قرائت كسر (خا) در (اتخذوا) تام است و بنابر قرائت فتح در (اتخذوا) كافى است (69) .
و يا مانند (الم ) كه غير تام است ، در صورتى كه (ذلك الكتاب ) خبرش باشد، و تام است ، در صورتى كـه خـبـر براى مبتداى محذوف باشد: (هذا الم )، يا مبتدا براى خبر محذوف باشد: (الم هذا)، و يا مفعول براى فعل محذوف باشد: (قل الم ) (70) .
4 ـ دانى مى گويد: بعضى از وقفهاى تام به واسطه ارتباط معنايى كه با عبارت بعد از خود دارد، در درجـه وقـف كـافـى هـستند، و آن در مواردى است كه به اجماع علما وقف تام است ، ولى ارتباط مـعنوى نيز با جمله بعد دارد، مانند: وقف بر(وينذر الذين قالوا اتخذ اللّه ولدا)(71) و ابتدا به (ما لهم به من علم )(72) ، و همين طور وقف بر (ولا لابئهم )(73) و ابتدا بر (كبرت كلمة تخرج من افـواهـهـم )(74) ، در حـالى كه منظور از (كلمة ) در عبارت اخير، همان (اتخذ اللّه ولدا)(75) است .
5 ـ در مـواردى كه وقف تام است ، گرچه وقف كردن بهتر است ، اما وصل آن نيزجايز است ، به جز مواردى كه موجب ايهام معناى خلاف باشد، كه به (وقف بيان تام ) مشهور است (76) .

پرسش و تمرين .

1 ـ وقف تام را تعريف كنيد؟
2 ـ ملاكهاى وقف تام چيست ؟
3 ـ در حزب اول قرآن چند وقف تام وجود دارد؟
نام سوره با شماره آيات آن راذكر كنيد؟
4 ـ دو نمونه از وقف تام را مثال بزنيد كه در مقايسه با يكديگر، يكى تام وديگرى اتم باشد؟
5 ـ در چه مواردى وقف تام را (وقف بيان تام ) مى نامند؟
دو مثال ذكر كنيد؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۷ساعت 15:19  توسط علی اکبر علیان نژادی  | 
بسمه تعالی
 
یکسری از علایم وقف در رسم الخط کنونی قرآن به نام وقوف سجاوندی معروف می باشد فلذا ابتدا به شخصی اشاره می کنیم که این نوع وقف به نامش می باشد.
 
محمد بن طيفور سجاوندى (متوفاى 560 ه) مقرى ء، مفسر ونحوى قرن ششم ، وقف را به شش قسم تقسيم كرده است :

1 ـ وقف لازم ، با علامت (م ).

2 ـ وقف مطلق ، با علامت (ط).

3 ـ وقف جايز، با علامت (ج ).

4 ـ وقف مجوز لوجه ، با علامت (ز).

5 ـ وقف المرخص للضرورة ، با علامت (ص ).

6 ـ وقف ممنوع ، با علامت (لا).

در ايـنـجـا ضـمن توضيح پيرامون هر يك از اين وقوف ، رابطه آن را با وقفهاى چهارگانه مشهور بررسى خواهيم كرد.

وقف لازم

وقـف لازم ، وقـف بـر كـلمه اى است كه اگر به مابعدش وصل شود، در معناى مقصود، خلل ايجاد مـى شـود، بـه ايـن صورت كه يا معنا را به كلى تغيير مى دهد، ويا معناى خلاف مقصود را به ذهن متبادر مى سازد.

مثالهايى از وقف لازم : (انهم اصحاب النار * الذين يحملون العرش ومن حوله )، (غافر (40)، آيه 6 و7).

در صورت وصل ، اين معنا به ذهن متبادر مى شود كه دوزخيان ، عرش خدا راحمل مى كنند.

(ان اللّه شديد العقاب * للفقراء المهاجرين )، (حشر (59)، آيه 7).

در صورت وصل ، اين معنا ايجاد مى شود كه خداوند نسبت به مهاجران فقير،شديدالعقاب است .

(لقد سمع اللّه قول الذينقالوا ان اللّه فقير ونحن اغنياء * سنكتب ما قالوا)، (آل عمران (3)، آيه 181).

اگـر كلمه (اغنياء) به جمله بعد وصل شود، اين معنا به ذهن مى آيد كه جمله (سنكتب ...) نيز قول كفار است .

(ليلة القدر خير من الف شهر * تنزل الملائكة والروح فيها)، (قدر (97)، آيه 3 و4).

در صـورت وصل ، اين توهم ايجاد مى شود كه جمله (تنزل الملائكة ) صفت (شهر)است و مجموعا ايـن مـعـنـا را افاده مى كند كه (شب قدر از هزار ماهى كه در آن فرشتگان و روح نازل شوند، برتر اسـت ، در حـالـى كـه مـقصود و مراد از آيه ، اين است كه شب قدر كه در آن فرشتگان و روح نازل مى شوند، از هزار ماه [عادى كه در آن شب قدر نباشد] برتر است .

(سبحانه ان يكون له ولد * له ما فى السموات وما فى الارض )، (نساء (4)، آيه171 ).

اگر به وصل خوانده شود، توهم مى شود كه جمله (له ما فى السموات وما فى الارض )، صفت (ولد) است و آنچه از خداوند سلب شده ، اين است كه اوفرزندى داشته باشد كه آسمانها و زمين را مالك باشد، و لذا طبق اين معنا،مطلق فرزند از خداوند سلب نشده است .

(وما هم بمؤمنين * يخادعون اللّه والذين امنوا)، (بقره (2)، آيه 8 و 9).

در صورت وصل ، اين توهم پيش مى آيد كه جمله (يخادعون اللّه ) صفت مؤمنين است .

جايگاه وقف لازم در وقفهاى چهارگانه

بـعـضـى پـنـداشـته اند كه وقف لازم ، معادل وقف تام است (136) ، در حالى كه چنين نيست ، نه مـى توان گفت كه هر وقف تامى ، لازم است ، و نه مى توان گفت كه هر وقف لازمى تام است ، اگر بـخـواهيم رابطه وقف لازم و تام را از نظر منطقى بيان كنيم ، بايد بگوييم : رابطه بين آنها عموم و خصوص من وجه است كه داراى يك وجه اشتراك و دو وجه افتراق است ، يعنى بعضى از وقفها، هم لازم است وهم تام ، مانند: وقف بر آيه 6 از سوره مؤمن .

بعضى از وقفها تام هستند، ولى لازم نيستند، مانند بسيارى از مثالهايى كه دردرس مربوط به وقف تـام زده شـد، بـراى مثال ، وقف (بسم اللّه الرحمن الرحيم )،(مالك يوم الدين ) و (اياك نعبد واياك نـسـتـعـيـن ) در سـوره حـمد، تام است ، و هركدام را مى توان به آيه بعدى وصل كرد، بدون آنكه هيچگونه خللى در معنا ايجادكند.

از طـرف ديـگر، بعضى از وقفها لازم هستند، ولى تام نيستند، مانند: وقف بر آيه 8سوره بقره : (وما هم بمؤمنين ) و وقف بر آيه 3 قدر: (ليلة القدر خير من الف شهر)، كه لازم است ، در حالى كه وقف آنها از نوع وقف كافى است ، زيرا آيه 8 و9 سوره بقره درباره منافقان است و آيه 3 و 4 سوره قدر نيز درباره شب قدراست ، پس بين آيات 8 و 9 سوره بقره و 3 و 4 سوره قدر، رابطه معنوى وجوددارد، و از طرفى هيچگونه رابطه لفظى بين آنها وجود ندارد، پس وقف آنها،كافى است .

حـال كـه رابـطه بين وقف لازم با تام روشن شد، بى مناسبت نيست كه بگوييم :رابطه وقف لازم با هـريـك از وقـفهاى كافى و حسن نيز چنين است ، يعنى رابطه وقف لازم با وقف كافى و حسن نيز رابطه عموم و خصوص من وجه است .

واضح است كه رابطه وقف لازم با وقف قبيح ، رابطه تباين است .

در ايـن قسمت به ذكر مواردى مى پردازيم كه وقفهاى تام ، كافى و حسن ، مصاديق وقف لازم واقع شده اند.

مصاديق وقف لازم از وقف تام

آنچه در پى مى آيد برخى از مواردى هستند كه وقف بر آنها لازم است و هم تام .

(ولا يحزنك قولهم * ان العزة للّه جميعا)، (يونس (10)، آيه 65).

(فلا يحزنك قولهم * انا نعلم ما يسرون وما يعلنون )، (يس (36)، آيه 76).

در ايـن دو مـورد، وصل اين توهم را ايجاد مى كند كه جمله بعد از (قولهم )، گفتاركفار است ، در حالى كه گفتار خداوند است .

(وما يعلم تاءويله الا اللّه * والراسخون فى العلم يقولون امنا به )، (آل عمران (3)، آيه 7).

(اليس فى جهنم مثوى للكافرين * والذى جء بالصدق )، (زمر (39)، آيه 32 و33).

وصل در اين دو مورد، اين توهم را ايجاد مى كند كه (واو) براى عطف است .

(ربنا انك تعلم ما نخفى وما نعلن * وما يخفى على اللّه من شى ء فى الارض ولافى السماء)، ( ابراهيم (14)، آيه 38).

در صورت وصل ، توهم مى شود كه (واو)، عطف و (ما) موصول است (137) .

مصاديق وقف لازم از وقف كافى

آنچه در پى مى آيد برخى از مواردى هستند كه وقف بر آنها هم لازم است و هم كافى .

(وما كان لهم من دون اللّه من اولياء * يضاعف لهم العذاب )، (هود (11)، آيه20 ).

وصل در اينجا موجب توهم اين معنا مى شود كه عبارت دوم ، حال يا صفت براى (اولياء) است .

(فاذا جاء اجلهم لا يستاءخرون ساعة * ولا يستقدمون )، (اعراف (7)، آيه 34) و(نحل (16)، آيه 61).

(اذا جء اجلهم فلا يستاءخرون ساعة * ولا يستقدمون ، (يونس (10)، آيه49 ).

وصـل در اينجا موجب اين توهم مى شود كه (واو) در (ولا يستقدمون ) عطف به جواب شرط است ، در حـالـى كـه چـنين نيست ، زيرا وقتى اجل فرامى رسد، تنهامساءله تاءخير و به عقب افكندن آن مى تواند مطرح باشد و ديگر به جلو انداختن آن معنا ندارد.

(ونسوق المجرمين الى جهنم وردا * لايملكون الشفاعة )، (مريم (19)، آيه 86و 87).

در اينجا وصل موجب توهم اين معنا مى شود كه آيه دوم حال باشد.

(ولا تدع مع اللّه الها اخر * لا اله الا هو)، (قصص (28)، آيه 88).

در اينجا وصل موجب اين توهم مى شود كه جمله دوم وصف براى (الها اخر)است .

(زيـن لـلذين كفروا الحيوة الدنيا ويسخرون من الذين امنوا * والذين اتقوا فوقهم يوم القيمة )، (بقره (2)، آيه 212).

در ايـنـجـا وصـل مـوجـب ايـن تـوهـم مى شود كه (يوم القيمة ) در عبارت دوم ، ظرف براى فعل (يسخرون ) در عبارت اول است .

(تلك لرسل فضلنا بعضهم على بعض * منهم من كلم اللّه )، (بقره (2)، آيه253 ).

وصـل در اينجا موجب اين توهم مى شود كه (منهم ) متعلق به جمله قبل است ، درحالى كه (منهم من كلم اللّه ) يك جمله مستاءنفه است .

(لقد كفر الذين قالوا ان اللّه ثالث ثلاثة * وما من اله الا اله واحد)، (مائده (5)،آيه 73).

(وقالوا اتخذ اللّه ولدا * سبحانه )، (بقره (2)، آيه 116).

وصـل در ايـن دو مـورد، مـوجـب مـى شـود كـه كـسـى توهم كند جمله دوم نيز گفتاركافران است (138) .

مصاديق وقف لازم از وقف حسن

آنچه در پى مى آيد برخى از مواردى است كه وقف بر آنها هم لازم است و هم حسن .

(لتؤمنوا باللّه ورسوله وتعزروه وتوقروه * وتسبحوه بكرة واصيلا)، (فتح (48)،آيه 9).

در بـيـان وجه حسن بودن وقف بر (توقروه ) بايد بگوييم : سه فعل (تعزروه )،(توقروه ) و (تسبحوه ) عـطـف بـر (تـؤمنوا) هستند، و چون (تؤمنوا) با (ان ) مقدرمنصوب شده ، اين سه فعل نيز منصوب هـسـتـند، بنابراين بين اين چهار فعل ، رابطه لفظى وجود دارد و وجود رابطه معنوى بين آنها نيز واضـح اسـت ، لذا وقف بر هريك از آنها، از نوع وقف حسن است (139) ، اما، وجه لازم بودن وقف بـر(تـوقروه ) آن است كه اگر وصل شود، توهم مى شود كه ضمير غايب در هر سه فعل به يك چيز بـرمـى گـردد، بـه خـدا يـا رسـول ، درحـالـى كـه ضمير غايب در(تعزروه ) و (توقروه ) به پيامبر برمى گردد، ولى در (تسبحوه ) به خداوند راجع است .

(الـم تـر الـى الملا من بنى اسرائيل من بعد موسى * اذ قالوا لنبى لهم ابعث لناملكا)، (بقره (2)، آيه 246).

(واتل عليهم نباء ابنى ادم بالحق * اذ قربا قربانا فتقبل من احدهما)، (مائده (5)،آيه 27).

(واتل عليهم نباء نوح * اذ قال لقومه )، (يونس (10)، آيه 71).

سجاوندى ، وقف در اين موارد سه گانه را لازم مى داند، تا توهم نشود كه عامل در(اذ)، فعل متقدم است .

(فانزل اللّه سكينته عليه * وايده بجنود لم تروها)، (توبه (9)، آيه 40).

گفته شده كه ضمير (عليه ) به ابوبكر و ضمير (ايده ) به پيامبر برمى گردد، و لذابراى اينكه كسى هر دو را به پيامبر يا ابوبكر برنگرداند، وقف بر (عليه ) لازم است .

(وان كان قميصه قد من دبر فكذبت * وهو من الصادقين )، (يوسف (12)، آيه27 ).

مـنـظـور آيه ، آن است كه يوسف از صادقان است ، در حالى كه وصل ، موجب اين توهم مى شود كه زليخا از صادقان است (140) .

وقف مطلق

و آن در جايى است كه دو عبارت به گونه اى باشد كه در آن ، هم وقف بر عبارت اول و هم ابتدا به عبارت دوم ، بسيار نيكو و پسنديده باشد، و در عين حال وصل آن نيز با مانعى مواجه نباشد.

وقف مطلق ، تمام موارد وقف تام را به جز آن دسته كه لازمند، دربرمى گيرد، پس اگر وقفهاى تام را به دو دسته تقسيم كنيم : دسته اى لازم و دسته اى غير لازم ،قسم اول داخل در وقف لازم است ، و قسم دوم همگى مصاديق وقف مطلق هستند، گرچه ممكن است مصاديق وقف مطلق ، منحصر به وقف تام نباشد وبعضى از موارد وقف كافى را نيز شامل شود.

شـايـان ذكـر اسـت ، آنچه درباره موارد شيوع وقف تام گفته شد، در مورد وقف مطلق نيز صادق است .

مثالهايى از وقف مطلق : (ولـو ردوه الى الرسول والى اولى الامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه منهم *ولولا فضل اللّه عليكم ورحمته لا تبعتم الشيطان الا قليلا)، (نساء (4)، آيه83 ).

(ليجمعنكم الى يوم القيمة لا ريب فيه * ومن اصدق من اللّه حديثا)، (نساء (4)،آيه 87).

(اللّه لا اله الا هو الحى القيوم * نزل عليك الكتاب بالحق )، (آل عمران (3)، آيه2 و 3).

(وانزل الفرقان * ان الذين كفروا)، (همان ، آيه 4).

(من قبل ان ياءتى يوم لا بيع فيه ولا خلة ولا شفاعة * والكافرون هم الظالمون )،(بقره (2)، آيه 254).

(فـلا رفـث ولا فـسـوق ولا جـدال فـى الحج * وما تفعلوا من خير يعلمه اللّه *وتزودوا فان خير الزاد التقوى )، (همان ، آيه 197).
و آن در جـايى است كه دو عبارت به گونه اى باشد كه هم وصل و هم فصل (وقف )آنها جايز است ، زيـرا هر دو داراى سبب است (141) ، به طور مثال ، گفته شده كه وقف بر (وما انزل من قبلك )، در آيـه 14 سـوره بـقـره ، از نـوع وقف جايز است ،زيرا از طرفى واو عطف ، اقتضاى وصل دارد، و از طـرفى تقديم مفعول بر فعل در(بالاخرة هم يوقنون )، نظم ديگرى به جمله داده است . [و اين امر اقتضاى وقف را دارد، چرا كه كلام داراى نظمى مغاير با نظم جمله قبل است ](142) .

بـه طور كلى مى توان گفت : تمام موارد وقف كافى ، به جز آنچه كه آن را (وقف بيان تام ) ناميديم ، از مـصـاديق وقف جايز هستند، زيرا در تمام موارد وقف كافى ،عدم رابطه لفظى (اعرابى ) بين دو عبارت ، اقتضاى وقف را دارد و وجود رابطه معنوى ، اقتضاى وصل را دارد، مضاف بر آنكه در بعضى از موارد، وجود بعضى روابط لفظى غيراعرابى ، بر اقتضاى وصل مى افزايد، مانند مثالى كه زده شد، كه واو عطف به اقتضاى وصل دامن مى زند، گرچه عطف در آن ، از نوع عطف جمله به جمله است و هـيـچ كـدام از جـمـله ها نيز محلى از اعراب ندارند تا موجب ايجادرابطه اعرابى بين معطوف و معطوف عليها شود.

مثالهاى ديگر از وقف جايز: (ولا تنكحوا المشركات حتى يؤمن * ولامة مؤمنة خير من مشركة )، (بقره (2)،آيه 221).

(واذا طـلـقتم النسء فبلغن اجلهن فامسكوهن بمعروف او سرحوهن بمعروف *ولا تمسكوهن ضرارا لـتـعـتـدوا * ومن يفعل ذلك فقد ظلم نفسه * ولا تتخذواآيات اللّه هزوا * واذكروا نعمت اللّه عليكم )، (همان ، آيه 231).

(اللّه لا اله الا هو الحى القيوم * لا تاءخذه سنة ولا نوم * له ما فى السموات ومافى الارض )، (همان ، آيه 255).

(اذا تـدايـنتم بدين الى اجل مسمى فاكتبوه * وليكتب بينكم كاتب بالعدل * ولاياءب كاتب ان يكتب كما علمه اللّه )، (همان ، آيه 282).

(لا يكلف اللّه نفسا الا وسعها * لها ما كسبت وعليها مااكتسبت )، (همان ، آيه286 ).

(ان الدين عند اللّه الاسلام * وما اختلف الذين اوتوا الكتاب الا من بعد ماجاءهم العلم بغيا بينهم * ومن يكفر بايات اللّه فان اللّه سريع الحساب )، (آل عمران (3)، آيه 19).

(وجـاهـدوا فى اللّه حق جهاده * هو اجتبيكم وما جعل عليكم فى الدين من حرج* ملة ابيكم ابراهيم * هو سميكم المسلمين )، (حج (22)، آيه 78).

وقف مجوز لوجه

وقـفـى اسـت كه به علتى تجويز شده است ، گرچه وصل آن نيز جايز است ، مانند:وقف بر (اولئك الذين اشتروا الحيوة الدنيا بالاخرة )، و ابتدا به (فلا يخفف عنهم العذاب ولا هم ينصرون ) در آيه 86 سـوره بـقـره ، زيرا كه (فاء) در (فلا يخفف عنهم ) اقتضاى سببيت و جزا را دارد كه اين امر، موجب بـراى وصـل مـى شـود، واگـر لـفـظ فـعل ، استئناف گرفته شود، براى فصل (وقف ) نيز وجهى وجـوددارد(143) ، بـعضى اين وقف را معادل وقف حسن دانسته اند(144) ، كه به نظر مى رسد صـحـيـح نـبـاشـد، چـون در وقف حسن ، ابتداى به مابعد نيكو نيست وهمانطور كه خواهد آمد، سـجـاونـدى بـيشتر مصاديق آن را از نوع ممنوع مى داند،بنابراين ، موارد زيادى از وقفهاى كافى ، مصاديق وقف مجوز هستند.

مثالهايى از وقف مجوز لوجه : (اولئك على هدى من ربهم * واولئك هم المفلحون )، (بقره (2)، آيه 5).

(ختم اللّه على قلوبهم وعلى سمعهم * وعلى ابصارهم غشاوة ولهم عذاب عظيم )، ( همان ، آيه 7).

(فى قلوبهم مرض فزادهم اللّه مرضا * ولهم عذاب اليم )، (همان ، آيه 10).

(يعلم ما بين ايديهم وما خلفهم * ولا يحيطون بشى ء من علمه )، (همان ، آيه255 ).

(لا اكراه فى الدين * قد تبين الرشد من الغى )، (همان ، آيه 256).

(فان اسلموا فقد اهتدوا * واذ تولوا فانما عليك البلاغ )، (آل عمران (3)، آيه20 ).

واعبدوا اللّه ولا تشركوا به شيئا * وبالوالدين احسانا)، (نساء (4)، آيه 36).

(قال عذابى اصيب به من اشء * ورحمتى وسعت كل شى ء)، (اعراف (7)، آيه156 ).

(ان فى ذلك لاية * وما كان اكثرهم مؤمنين )، (شعراء (26)، آيه 174).

(ومااسئلكم عليه من اجر * ان اجرى الا على رب العالمين )، (همان ، آيه145 ).

(واسروا قولكم او اجهروا به * انه عليم بذات الصدور)، (ملك (67)، آيه13 ).

هـمانطور كه از مثالها ملاحظه مى شود، بين دو قسمت عبارت ، در هيچ كدام ازموارد فوق ، رابطه اعرابى وجود ندارد، يعنى عامل اعراب يك قسمت ازعبارت ، در قسمت ديگر نيست ، پس هيچكدام از مـوارد فـوق ، وقـف حـسن نيستند،بلكه همگى از نوع وقف كافى هستند، بنابراين ، وقف جايز و مجوز، هر دو ازمصاديق وقف كافى هستند.

فـرقى كه بين اين دو وجود دارد، اين است كه پيوستگى دو عبارت در وقف مجوز، از نظر لفظى و مـعـنـوى ، بـيـشتر از وقف جايز است ، به طورى كه بيشتراقتضاى وصل دارد، و اما در وقف جايز، ارتباط به گونه اى است كه وقف و وصل آن مساوى است .

وقف المرخص للضرورة

وقـف (المرخص للضرورة )، آن است كه عبارت مابعد، از ماقبلش بى نياز نيست ،ولى به علت قطع نـفـس و طولانى بودن كلام ، مى توان وقف كرد، در اينجا لزومى ندارد كه قارى دوباره به ماقبلش بـرگـردد، زيـرا [هـم جـمله موقوف عليها و هم ]جمله مابعدش ، داراى معنا و مفهومى است [كه مقصود و منظور از آيه است ] (145).

بـرخـى ايـن وقف را نيز از مصاديق وقف حسن دانسته اند كه به نظر مى رسدمنحصر كردن آن در وقـف حسن ، صحيح نيست ، از مواردى كه براى اين وقف ذكر شده ، كاملا مشهود است كه اين نوع وقف نيز بيشتر از مصاديق وقف كافى است و گاهى نيز از مصاديق وقف حسن است .

مثالهايى از وقف المرخص للضرورة : (الذى جعل لكم الارض فراشا والسماء بنء * وانزل من السماء ماء)، (بقره (2)،آيه 22).

[در اين مثال ملاحظه مى كنيم كه ] گرچه (وانزل ) بى نياز از سياق كلام نيست ،براى اينكه فاعلش ضميرى است كه مرجع آن در قسمت قبلى است ، ولى خود،جمله اى معنادار است (146) .

وقـف بـر هـريـك از فواصل سوره مؤمنون ، از آيه اول : (قد افلح المؤمنون ) تا آيه11 : (الذين يرثون الفردوس هم فيها خالدون ).

وقـف بـر هريك از فواصل سوره ص ، از آيه اول : (ص والقران ذى الذكر) تا آيه14 : (ان كل الا كذب الرسل فحق عقاب ).

وقف بر هريك از فواصل سوره شمس ، از آيه اول : (والشمس وضحيها) تا آيه 9قد افلح من زكيها).

وقـف بـر هـريـك از فواصل سوره تكوير، از آيه اول : (اذا الشمس كورت ) تا آيه14 : (علمت نفس ما احضرت ).

وقـف بر هريك از فواصل سوره هاى كافرون و اخلاص ، على رغم اينكه هريك ازآيات آن ، مقول قول است .

همانطور كه ملاحظه مى كنيم ، گرچه بعضى از موارد وقف مرخص از نوع حسن است ، مانند: وقف بـر فـواصل سوره هاى كافرون و اخلاص ، زيرا آنها مقول ، ومحلا منصوب هستند و عامل نصب آنها، فـعـل (قـل ) در آيـه اول ايـن سـوره هـاسـت ،امـا در بـسـيـارى از موارد ديگر، از نوع وقف كافى است (147) .

وقف ممنوع

تـعـريـف جـامـع و مـانـعـى از اين وقف ارائه نشده است ، ولى از مواردى در قرآن كه طبق علايم سـجاوندى ، علامت (لا) قرار داده شده ، فهميده مى شود كه اين وقف ،اعم از وقف قبيح است ، چرا كه در بسيارى از موارد كه وقف حسن است ، اين علامت نهاده شده است ، و حتى در بعضى موارد از وقف كافى نيز، از اين علامت استفاده شده است .

سـيـوطى ، وقـف بر شرط بدون ذكر جواب آن ، و وقف بر مبتدا بدون ذكر خبر را، ازمصاديق وقف ممنوع از نظر سجاوندى معرفى كرده است (148) .

ابـن جزرى مى گويد: سجاوندى در مورد وقف (لا) مبالغه كرده و مى توان گفت كه وقف بر اكثر آن موارد، صحيح است و در بسيارى از مواردش ، ابتدا به مابعدنيز صحيح است (149).

ابـن جـزرى مـعـتـقـد اسـت كه مقلدان روش سجاوندى ، مراد او را از وقف (لا)نفهميده اند، وى مـى گويد: بعضى از مقلدان سجاوندى [به غلط] پنداشته اند كه مراد سجاوندى از (لا) آن است كه نه وقف بر آن كلمه نيكوست ، و نه ابتداى به مابعد آن ، در حالى كه [بسيارى از موارد] از نوع حسن اسـت كـه وقـف بـر آن نـيـكوست ، ولى ابتداى به مابعدش نيكو نيست ، وى در بيان شدت جهل و تعصب بعضى از اين افراد مى گويد: گـاهـى مـى شـود كه برخى از آنها وقتى مجبور مى شوند كه در جايى وقف كنند،جهت احتراز از وقـف (لا)، بر موارد قبيح وقف مى كنند، به طور مثال ، در سوره حمد، بر (انعمت عليهم ) كه وقف آن حـسن است ، وقف نمى كنند، چون علامت (لا) دارد، ولى بر كلمه (غير) كه به طور مسلم وقف بر آن قبيح است ، وقف مى كنند، چون علامت (لا) ندارد(150) !.

ابـن جـزرى در بـيـان مـعناى درست وقف (لا) از نظر سجاوندى مى گويد: بايددانست كه مراد سـجـاونـدى از (لا) ايـن است كه بر اين كلمه وقف نكنيد، به طورى كه بخواهيد از مابعدش ابتدا كـنـيـد (151) ، [يـعنى مى توانيد وقف كنيد، ولى اگر وقف كرديد، از مابعدش ابتدا نكنيد، بلكه برگرديد و از جايى كه ابتداى به آن نيكوست ، ابتدا كنيد].

موارد وقف (لا) از وقف كافى

آنچه در پى مى آيد برخى از موارد وقف كافى است كه با علامت (لا)علامت گذارى شده است .

(ومما رزقناهم ينفقون * والذين يؤمنون بما انزل اليك )، (بقره (2)، آيه 3 و4).

(فى قلوبهم مرض * فزادهم اللّه مرضا)، (همان ، آيه 10).

(صم بكم عمى فهم لا يرجعون * او كصيب من السماء)، (همان ، آيه 18 و19).

در مورد فوق ، علماى قرائت ، از جمله دانى ، وقف بر آنها را كافى دانسته اند، درحالى كه طبق وقف سجاوندى ، وقف (لا) است .

موارد وقف (لا) از وقف حسن

آنچه در پى مى آيد برخى از موارد وقف حسن است كه با علامت (لا)علامت گذارى شده است .

(الحمدللّه رب العالمين * الرحمن الرحيم )، (حمد (1)، آيه 2 و 3).

(الرحمن الرحيم * مالك يوم الدين )، (همان ، آيه 3 و 4).

(صراط الذين انعمت عليهم * غير المغضوب عليهم )، (همان ، آيه 7).

موارد فوق ، وقف حسن است ، ولى از نظر سجاوندى وقف (لا) است .

موارد وقف (لا) از وقف مشترك بين تام ، كافى و حسن

آنچه در پى مى آيد برخى از مواردى است كه ممكن است تام يا كافى يا حسن باشد اما با علامت (لا) علامت گذارى شده است .

(هدى للمتقين * الذين يؤمنون بالغيب )، (بقره (2)، آيه 2 و 3).

ابـن جـزرى مـى گـويد: سجاوندى وقف بر هدى للمتقين را وقف (لا) دانسته و گفته است : زيرا (الـذين ) صفت متقين است ، در حالى كه مى دانيم (هدى للمتقين ) سه وجه دارد: وقف بر آن ، هم مـى تـوانـد تام باشد و هم مى تواند كافى باشد و هم حسن(152) ، و به هر صورت ، هم وقف بر آن صـحيح است و هم ابتداى به آن ، زيرا در راءس آيه است و ابتدا به راءس آيه ، گرچه وقف آن حسن نيز باشد،صحيح است (153) .

(لعلكم تتقون * الذى جعل لكم الارض فراشا)، (بقره (2)، آيه 21 و 22).

(وما يضل به الا الفاسقين * الذين ينقضون عهد اللّه )، (همان ، آيه 26 و 27).

مـوارد فـوق نيز، مانند: (هدى للمتقين )، وجوه مختلفى دارد كه وقف بر آنهامى تواند تام ، كافى يا حسن باشد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۷ساعت 15:14  توسط علی اکبر علیان نژادی  | 
ابتدا در لغت به معناى اول و سرآغاز است ، و از نظر قرائت ، دو نوع ابتداداريم :

1 ـ ابتدا، به معناى شروع قرائت قرآن .

2 ـ ابتدا، به معناى شروع مجدد يا ادامه قرائت بعد از وقف .

در اينجا در مورد هريك از اين دو به ترتيب سخن مى گوييم :

ابتدا، به معناى شروع قرائت قرآن

پـيـش از شروع قرائت قرآن ، مستحب است قارى استعاذه نمايد، يعنى از شرشيطان به پروردگار مـتـعال پناه ببرد، تا از وسوسه ها در امان بماند. مبناى استحباب استعاذه ، آيه شريفه قرآن است كه مى فرمايد: (فاذا قراءت القران فاستعذ باللّه من الشيطان الرجيم )(154) ، بنابراين ، گفتن استعاذه در ابـتـداى قـرائت ، چـه در نـمـاز و چـه در غـيـر نـمـاز، از امـور اسـتـحـبـابى است و فقها نيز گفته اند:مستحب است كه نمازگزار در ركعت اول ، پيش از خواندن سوره حمد بگويداعوذ باللّه من الشيطان الرجيم )(155) .

استعاذه

گـفـتـه شـده كـه اسـتـعـاذه ، شـعار قرائت قرآن است و بهتر جهر و بلند خواندن آن مى باشد، تا شنوندگان ساكت شده ، به آيات الهى توجه پيدا كنند (156) .

طريقه هاى استعاذه

استعاذه به طريقه هاى مختلف نقل شده كه مشهورترين آنها عبارتند از: 1 ـ اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم .

2 ـ اعوذ باللّه السميع العليم من الشيطان الرجيم .

3 ـ اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم ان اللّه هو السميع العليم .

4 ـ اعوذ بالسميع العليم من الشيطان الرجيم .

5 ـ اعوذ باللّه العظيم و بوجهه الكريم وسلطانه القديم من الشيطان الرجيم .

6 ـ اللهم انى اعوذبك من الشيطان الرجيم .

7 ـ اعوذ باللّه القادر من الشيطان الغادر.

8 ـ استعيذ باللّه من الشيطان الرجيم .

9 ـ نستعيذ باللّه من الشيطان الرجيم .

10 ـ استعيذ باللّه من الشيطان الرجيم ان اللّه هو الفتاح العليم .

نافع و ابن عامر و كسايى و حمزه و خلف ، (اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم ان اللّه هو السميع العليم ) قرائت كرده اند.

اصح استعاذات فوق ، مطابق آيه شريفه و روايات و به قرائت عاصم و ابن كثير وابوعمرو، همان قسم اول است : (اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم )(157) .

بسمله و قطع و وصل آن

(بـسمله )، مخفف (بسم اللّه الرحمن الرحيم ) است كه در ابتداى همه سوره هاى قرآن ، به استثناى سوره توبه آمده است .

بـه نـظـر عـلماى اماميه ، بسمله جزء هر سوره است ، به جز سوره برائت ، و لذاخواندن آن در نماز، واجب است (158) . در ميان اهل سنت ، درباره بسمله ،سه نظر وجود دارد: بـرخـى مانند شيعه ، آن را جزء هريك از سور قرآن ، به جز برائت ، مى دانند، برخى تنها بسمله سوره حمد را جزء آن سوره مى دانند و در بقيه موارد مى گويند كه براى تيمن و تبرك آمده است ، برخى آن را در تـمـام مـوارد، از بـاب تـيمن و تبرك دانسته ، هيچ كدام را آيه اى از قرآن نمى دانند. به هر صورت ، به نظر ما، قرائت بسمله در ابتداى سور قرآن ، به جز سوره برائت ، لازم است .

قطع و وصل بسمله به سوره ماقبل يا مابعد، به چهار طريق زير ممكن است :

1 ـ وصل به طرفين ، يعنى وصل از آخر سوره سابق به اول سوره لاحق .

2 ـ قطع از طرفين ، يعنى جداكردن از آخر سوره مقدم و اول سوره موخر.

3 ـ قطع از آخر سوره ماقبل و وصل به اول سوره مابعد.

4 ـ وصل به آخر سوره گذشته و قطع از اول سوره آينده .

سـه قسم اول و دوم و سوم جايز است و قسم چهارم ممنوع مى باشد، زيرا به طورى كه گفته شد: بسمله ، اولين آيه هر سوره و براى افتتاح آن است ، نه اختتام سوره ماقبل (159) .

بسمله در بين سور

در مورد قرائت بسمله در بين سوره ها، بايد بگوييم : اگر قارى بخواهد قرائتش رااز سوره اى شروع كند، امر كلى اين است كه خواندن بسمله مستحب است ،دلايل اين امر به شرح زير است :

1 ـ خـداونـد در اولين آيات نازله قرآن ، پيامبرش را ماءمور ساخته تا خواندن را بانام خدا آغاز كند: (اقـراء بـاسـم ربك الذى خلق ) (160) . از اين آيه ، حداقل چيزى كه استفاده مى شود، آن است كه قرائت بسمله ـ كه ذكر نام خداوند است آدر ابتداى قرائت قرآن ، امرى بسيار نيكو و پسنديده است .

2 ـ از پيامبر اكرم (ص ) نقل است كه فرمود: (كل امر ذى بال لا يذكر بسم اللّه فيه فهو ابتر (161) ، هر كار مهمى كه با نام خدا آغاز نشود، بى نتيجه است ).

وقـتـى گـفـتن (بسم اللّه الرحمن الرحيم ) در ابتداى هر كارى ، نيكوست ، قطعا درابتداى قرائت قرآن ، كه از كارهاى مهم است ، نيكو و پسنديده خواهد بود.

بـعضى در مورد قرائت بسمله در بين سور، قايل به تفصيل شده و گفته اند: اگرابتداى آيه اى كه قـرائت بـا آن آغـاز مى شود، نام پروردگار باشد (اعم از اسم ظاهريا ضمير)، گفتن بسمله اولى و مـسـتـحـب اسـت ، مـانـنـد: (اللّه لا الـه الا هوالحى القى وم ) (162) و (هو الاول والاخر والظاهر والـبـاطن ) (163) . وچنانچه اول آيه ، اسم شيطان باشد (اعم از اسم ظاهر يا ضمير)، ترك بسمله اولـى اسـت ، مـانـنـد: (الـشـيـطـان يـعـدكـم الـفـقـر ويـاءمـركـم بـالـفـحـشء) (164) و (انه عدومضل مبين ) (165) . و هرگاه ابتداى آيه ، بيان نعمتهاى الهى و ذكر بهشت يااوصاف مؤمنان و مـتـقـيان و نظاير آن باشد، خواندن بسمله نيكوتر است ، وچنانچه اول آيه ، شرح دوزخ و اوصاف كافران و منافقان و نظاير آن باشد، ترك بسمله بهتر است (166) .

ابتدا بعد از وقف

ايـن نـوع از ابـتـدا، از اهـميت خاصى برخوردار است ، زيرا قارى قرآن هميشه بعد ازوقف ، خود را موظف مى بيند كه از بهترين محل شروع كند.

انواع ابتدا بعد از وقف

به طور كلى ابتدا بر دو نوع است : جايز و غيرجايز.

ابتداى جايز: و آن ابتدا كردن از عبارتى است كه از نظر لفظ و معنا كامل ومستقل و موافق منظور اصلى آيه باشد(167) .

انواع ابتداى جايز

مى توان گفت كه ابتداى جايز نيز مانند وقف جايز بر سه قسم است : تام ، كافى و حسن .

ابتداى تام

ابـتـدايى را گويند كه به كلام قبلش هيچگونه وابستگى لفظى و معنوى نداشته باشد، به عبارت روشـنـتر مى توان گفت : هرگاه وقف بر كلمه اى تام باشد، ابتداى به مابعدش نيز تام خواهد بود، مانند: ابتدا به (ان الذين كفروا) در آيه 6 سوره بقره ، و نيز ابتدا به آيه 8 همين سوره : (ومن الناس )، و نيز ابتدا به آيه 21 همين سوره : (يا ايها الناس اعبدوا ربكم الذى خلقكم ).

ابتداى كافى

ابـتـدايـى را گـويـند كه از نظر معنوى به كلام قبلش وابسته باشد، ولى از نظر لفظى هيچگونه رابـطـه اى بـا آن نـداشـته باشد، و به عبارت ديگر، هرگاه وقف بر كلمه اى كافى باشد، ابتداى به مابعدش نيز كافى خواهد بود، مانند: ابتدا به (والذين يؤمنون بما انزل اليك )، در آيه 4 سوره بقره ، و ابـتـدا بـه آيـه 5 در هـمـيـن سوره اولئك على هدى من ربهم )، و ابتدا به آيه 7: (ختم اللّه على قلوبهم )، در همين سوره .

ابتداى حسن

ابـتـدايـى را گويند كه با كلمه يا عبارت قبل از خود رابطه لفظى و معنوى دارد،ولى خود داراى مـعـنـاى مفيد و مستقل است ، مانند: ابتدا به (الذين )، در آيه 16سوره بقره : (اولئك الذين اشتروا الضلالة بالهدى فما ربحت تجارتهم وما كانوامهتدين )، و يا مانند: ابتدا به (الذين )، در آيه 86 سوره بقره : (اولئك الذين اشتروا الحيوة الدنيا بالاخرة فلا يخفف عنهم العذاب ولا هم ينصرون ).

ابتداى غيرجايز (قبيح )

و آن ابـتدا نمودن از عبارتى است كه موجب تغيير و خلل در معناى منظور از آيه مى شود، كه خود دو نوع است :

1 ـ ابـتـدا نـمـودن از عبارتى كه از نظر لفظى و معنوى ، وابسته به پيش از خوداست ، مانند: ابتدا كـردن بـه (ابـى لـهـب وتـب ) (168) ، روشن است كه هيچگاه جمله عربى با اسم مجرور شروع نمى شود، پس معلوم مى شود كه عامل جر درابى لهب ، در عبارت قبل است ، و آن كلمه (يدا) است كه به آن اضافه شده است .

2 ـ ابـتـدا كـردن بـه عبارتى كه موجب پيدايش معنايى مى شود كه خلاف منظوراصلى آيه است ، مانند موارد زير: (اتخذ اللّه ولدا). (بقره (2)، آيه 116).

(ان اللّه فقير ونحن اغنيء). (آل عمران (3)، آيه 181).

(نحن ابنء اللّه واحباؤه ). (مائده (5)، آيه 18).

(ان اللّه هو المسيح ). (همان ، آيه 72).

(يد اللّه مغلولة ). (همان ، آيه 64).

(ان اللّه ثالث ثلاثة ). (همان ، آيه 73).

(لا اعبد الذى فطرنى ). (يس (36)، آيه 22).

معمولا ابتداكردن به كلمه مابعد وقف حسن و قبيح ، غيرجايز است . حال اگر قارى بر موردى وقف كرد كه وقفش حسن است ، و يا اضطرارا بر قبيح وقف كرد،چنانچه راءس آيه نباشد، بايد برگردد و از جـاى مـناسب آغاز كند، به طور مثال ،وقتى قارى آيه 29 سوره بقره : (هو الذى خلق لكم ما فى الارض جـمـيـعـا ثم استوى الى الس مء فسويهن سبع سموات وهو بكل شى ء عليم ) تلاوت مى كند ونـفـسـش يـارى نمى دهد كه در (سموات ) وقف كند، و به ناچار در (فسويهن ) وقف مى كند، بايد مـجـددا از كـلمه اى آغاز كند كه وافى به مقصود باشد، و بر اوست كه از (ثم استوى ) آغاز نمايد، و اگر از (الى السمء) شروع كند، اين ابتدا،مخل غرض و قبيح خواهد بود.

و يا وقتى آيه 3 سوره فاطر: (يا ايها الناس اذكروا نعمت اللّه عليكم هل من خالق غير اللّه يرزقكم من السمء والارض لا اله الا هو فانى تؤفكون ) را تلاوت مى كند و در (يرزقكم ) وقف مى كند، موقع شروع كـردن بر او لازم است كه از (هل من خالق ) آغاز كند، و اگر از (غير اللّه يرزقكم ) ابتدا كند، معناى فاسد و زشتى راتداعى خواهد كرد.

و يـا اگر كسى در آيه 1 سوره ممتحنه : (وقد كفروا بما جءكم من الحق يخرجون الرسول واياكم ان تؤمنوا باللّه ربكم )، بر كلمه (الرسول ) وقف كند، بايد از(يخرجون ) آغاز كند، و اگر از (واياكم ) آغاز كند، اين معناى فاسد را مى دهد كه بر حذر باشيد از ايمان به خدا).

خلاصه آنكه ابتدايى جايز است كه :

1 ـ وافى به مقصود كلام باشد.

2 ـ خلاف مقصود را ايهام نكند.

و ابتدايى غير جايز است كه :

1 ـ خلل در غرض مورد نظر به وجود آورد.

2 ـ خلاف معناى مقصود را تداعى كند (169) .

در كـتـاب نـهاية القول المفيد آمده است : زشتى و قباحت ابتدا از كلمه اى كه بر آن وقف شده ، به علل زير است :

1 ـ معناى مفيدى نمى دهد.

2 ـ معناى فاسد و باطلى را تداعى مى كند.

3 ـ خود آن كلمه و مابعدش مطلبى است كه از كافران نقل مى شود (170) .

چند نكته درباره ابتدا

1 ـ گـفـتـه شـده كـه از ويژگيهاى ابتدا، اين است كه هميشه اختيارى است ، بر خلاف وقف كه گـاهى اختيارى و گاهى اضطرارى است (171) ، ولى برخى گفته اندكه ابتداى اضطرارى نيز داريم . نويسنده كتاب معالم الاهتداء مى نويسد: بايد دانست قارى قرآن ، همچنانكه به وقف قبيح مجبور مى شود، به ابتداى قبيح نيز ناچار مى شود، و اينگونه ابتدا در مواردى است كه گفته كافرى طولانى باشدو نفس قارى يارى نكند كه آن را تا پـايـان قرائت كند، و لذا به ابتدا از بين كلام اوناچار مى شود، زيرا با توجه به اينكه به ناچار نفس او خـواهـد بريد، فايده اى ندارداينكه به قال يا قالوا برگردد، مثلا، آيه 33 سوره مومنون : (وقال الملا من قومه الذين كفروا) تا پايان آيه 38: (وما نحن له بمؤمنين )، قول كافر است و بسيار كم قاريى پيدا مـى شـود كه نفسش تا پايان اين مطلب قطع نشود، پس قارى مجبوراست كه ابتداى قبيح داشته باشد(172) .

البته در جواب مى توان گفت كه چون ابتدا از راءس آيه سنت است ، قبيح نيست .

2 ـ ابـن جزرى گفته است : هر جا ائمه قرائت گفته اند كه وقف نكنيد، ابتدا به مابعدآنها نيز جايز نيست ، و هر جا گفته اند كه وقف به آنها جايز است ، ابتداى به مابعدش نيز جايز است (173) .

ايـن سخن ابن جزرى درست نيست ، چون همانطور كه مى دانيم ، وقف حسن جايزاست ، ولى ائمه قـرائت مـتذكر شده اند كه ابتداى به مابعدش قبيح است ، وبرعكس ، گاهى وقف قبيح است ، ولى ابتدا حسن است ، مانند: وقف بر (اولئك )،در آيات 16 و 86 سوره بقره كه قبيح است ، ولى ابتداى به كلمه (الذين ) كه بعداز آن قرار دارد، حسن است .



3 ـ از آنـجـا كـه وقـف بـر پايان سور قرآن ، تام است ، بنابراين هميشه ابتدا به سورقرآن ، ابتداى تام خواهد بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۷ساعت 15:3  توسط علی اکبر علیان نژادی  |